ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٨ - الف بعد اجتماعى
در زمينه بقيه ائمه و بزرگان بشود وبتوانيد فكر كنيد.
شما خانمى كه در دوره پيشرفتعلمى و صنعتى و تكنولوژى و دنياىبزرگ و تمدن مادى و اين همهپديدههاى جديد زندگى مىكنيد، ازالگوى خودتان در مثلا هزار وچهارصد سال پيش توقع داريد كه دركدام بخش مشابه وضع كنونى شمارا داشته باشد تا از آن بهره بگيريد؟
مثلا فرض كنيد مىخواهيد ببينيدچگونه دانشگاهى مىرفته است؟ ياوقتى كه مثلا در مسايل سياستجهانى فكر مىكرده، چگونه فكرمىكرده است؟ اينها كه نيست.
يك خصوصيت اصلى درشخصيت هر انسانى هست؛ آنها رابايستى مشخص كنيد و الگو را درآنها جستجو نماييد. مثلا فرضبفرماييد در برخورد با «مسايلپيرامونى» انسان چگونه بايدبرخورد بكند؟
حالا حوادث پيرامونى، يك وقتمربوط به دورهاى است كه متروهست، قطار هست، جت هست، وكامپيوتر هست، يك وقت مربوط بهدورهاى است كه نه، اين چيزهانيست، اما حوادث پيرامونى بالاخرهچيزى است كه انسان را هميشهاحاطه مىكند.
انسان دوگونه مىتواند با اينقضيه برخورد كند: يكى مسؤولانه، يكى بىتفاوت. مسؤولانه هم انواع واقسام دارد؛ با چه روحيهاى، با چهنوع نگرشى به آينده؟
آدم بايد اين خطوط اصلى را درآن شخصى كه فكر مىكند الگوى اومىتواند باشد، جستجو كند و از آنهاپيروى نمايد ...
الف: بعد اجتماعى
... حضرت زهرا، عليهاالسلام، درسنين شش سالگى، هفتسالگىبودند ... كه قضيه شعب ابىطالب پيشآمد. شعب ابىطالب، دوران بسيارسختى در تاريخ صدر اسلام است؛ يعنى دعوت پيامبر شروع شده بود، دعوت را علنى كرده بودند، بتدريجمردم مكه- بخصوص جوانان، بخصوص بردهها- به حضرتمىگرويدند؛ بزرگان طاغوت، مثلهمان ابولهب و ابوجهل و ديگرانديدند كه هيچ چارهاى ندارند جز اينكهپيامبر و همه مجموعه دور و برش رااز مدينه اخراج كنند؛ همين كار را همكردند. تعداد زيادى از اينها را كه دههاخانوار مىشدند و شامل پيامبر وخويشاوندان پيامبر و خود ابىطالب- با اينكه هم جزو بزرگان بود- و بچه وبزرگ و كوچك مىشدند، همه را ازمكه بيرون كردند. اينها از مكه بيرونرفتند؛ اما كجا بروند؟ تصادفا جنابابىطالب در گوشهاى از نزديكى مكهدر شكاف كوهى ملكى داشت؛ اسمش «شعب ابىطالب» بود. شعب، يعنىشكاف كوه، يك دره كوچك ... گفتند بهآنجا برويم. حالا شما فكرش را بكنيد، در مكه، روزها هوا گرم؛ شبهابىنهايتسرد بود؛ يعنى وضعيتىغير قابل تحمل.
اينها سه سال در اين بيابانهازندگى كردند. چقدر گرسنگىكشيدند، چقدر سختى كشيدند، چقدرمحنتبردند، خدا مىداند. يكى ازدورههاى سخت پيامبر آنجا بود.
پيامبر اكرم در اين دوران، مسؤوليتش فقط مسؤوليت رهبرى بهمعناى اداره يك جمعيت نبود؛ بايدمىتوانست از كار خودش پيشاينهايى كه دچار محنتشدهاند، دفاعكند.
مىدانيد وقتى كه اوضاع خوباست، كسانى كه دور محور يكرهبرى جمع شدهاند، همه از اوضاعراضىاند، مىگويند خدا پدرش رابيامرزد، ما را به اين وضع خوبآورد. وقتى سختى پيدا مىشود، همهدچار ترديد مىشوند، مىگويندايشان ما را آوردند؛ ما كهنمىخواستيم به اين وضع دچارشويم!
البته ايمانهاى قوى مىايستند؛ امابالاخره همه سختيها به دوش پيامبرفشار مىآورد. در همين اثنا، وقتى كهنهايتشدت روحى براى پيامبر بود، جناب ابىطالب كه پشتيبان پيامبر واميد او بود، و خديجه كبرى كه او همبزرگترين كمك روحى براى پيامبربود، در ظرف يك هفته از دنيا رفتند؛ حادثه خيلى عجيبى است؛ يعنى پيامبرتنهاى تنها شد.
در اين شرايط من نمىدانم شماهيچ وقت رئيس يك مجموعه كارىبودهايد تا بدانيد معناى مسؤوليتيكمجموعه چيست. در چنين شرايطى، انسان واقعا بيچاره مىشود. در اينشرايط، نقش فاطمه زهرا، عليهاالسلام، را ببينيد! آدم تاريخ را