ماهنامه موعود
(١)
شماره شانزدهم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار!
٢ ص
(٤)
آيه رحمت خدا
٥ ص
(٥)
عصر امام خمينى، قدس سره قسمت اول
٦ ص
(٦)
امام خمينى و احياى فكر دينى
٨ ص
(٧)
در جستجوى آخر الزمان
١٠ ص
(٨)
جنون جوانى؛ فرهنگ و انديشه دينى
١٢ ص
(٩)
حديث نياز
١٥ ص
(١٠)
سبزترين پاسخ
١٦ ص
(١١)
چگونگى الگوپذيرى از نگاه رهبرى
١٧ ص
(١٢)
الف بعد اجتماعى
١٨ ص
(١٣)
ب بعد خانوادگى
١٩ ص
(١٤)
ج بعد سياسى و مبارزاتى
٢٠ ص
(١٥)
سرّى از اسرار
٢١ ص
(١٦)
در مطبوعات
٢٢ ص
(١٧)
مسيح 2000؛ عملكرد كليساى انگليس طىّ چند قرن گذشته
٢٢ ص
(١٨)
پاپ انسان ها بايد خود را از بردگى پول و قدرت رها كنند
٢٢ ص
(١٩)
عدم توجه به توصيه قرآن مسلمانان را به غرب نيازمند كرده است
٢٣ ص
(٢٠)
براى اولين بار در آلمان به يك زن محجبه آلمانى اجازه تدريس داده شد
٢٣ ص
(٢١)
تدريس تعليمات دينى اسلامى در مدارس ايالت «نوردراين- وستفالن» آلمان
٢٣ ص
(٢٢)
بازديد پاپ از شهرهاى مذهبى در سال 2000
٢٤ ص
(٢٣)
گزارش يك محقّق آمريكايى از گسترش روزافزون اسلام در اين كشور
٢٤ ص
(٢٤)
چاپ اولين تفسير نوين از كتاب انجيل مسيح
٢٥ ص
(٢٥)
رئيس جمهور ليبريا به دين اسلام مشرف مى شود
٢٥ ص
(٢٦)
يك زن ژاپنى در حرم مطهر حضرت عبدالعظيم، عليه السلام، مسلمان شد
٢٥ ص
(٢٧)
ديدار يار غايب
٢٦ ص
(٢٨)
با دعاى ندبه در پگاه جمعه- قسمت سوم
٢٨ ص
(٢٩)
وعده موعود
٣٣ ص
(٣٠)
شعر و ادب
٣٤ ص
(٣١)
مادر كاروانسالار عشق
٣٤ ص
(٣٢)
زيور تاج امامت
٣٤ ص
(٣٣)
ابر رحمت
٣٥ ص
(٣٤)
اى غايب
٣٥ ص
(٣٥)
بعثت در كلام خاندان رسالت
٣٦ ص
(٣٦)
1 بعثت در كلام امير مؤمنان على، عليه السلام
٣٦ ص
(٣٧)
2 بعثت در كلام فاطمه زهرا، عليهاالسلام
٣٨ ص
(٣٨)
ماه در آينه
٤١ ص
(٣٩)
بوى يار
٤٤ ص
(٤٠)
حكومت جهانى در بيان شهيد سيد مرتضى آوينى
٤٤ ص
(٤١)
شعر و ادب
٤٤ ص
(٤٢)
همهمه حيات
٤٤ ص
(٤٣)
دل آسوده- سر شوريده
٤٤ ص
(٤٤)
بهار ديگر
٤٤ ص
(٤٥)
گل سرخ
٤٤ ص
(٤٦)
كوچه باران
٤٤ ص
(٤٧)
بهاران در حجاز
٤٥ ص
(٤٨)
اعتقاد وحدت بخش
٤٦ ص
(٤٩)
تا نهايت آسمان
٤٨ ص
(٥٠)
مهاجر!
٤٩ ص
(٥١)
يك سبو عطش- قسمت دوم
٥٠ ص
(٥٢)
1- اهميت دعاى تعجيل فرج
٥٠ ص
(٥٣)
2- افراط و تفريط
٥١ ص
(٥٤)
خاستگاه اين بينشها
٥٢ ص
(٥٥)
يك نمومه عينى
٥٣ ص
(٥٦)
تكليف عاشقان
٥٥ ص
(٥٧)
گفتگو درباره امام مهدى عليه السلام
٥٦ ص
(٥٨)
چگونه يك فرد مى تواند سرنوشت بشريت را تغيير دهد؟
٥٦ ص
(٥٩)
دارالسلام كرمان
٥٨ ص
(٦٠)
دو سير شتابان در آخرالزمان
٦٢ ص
(٦١)
تكاپوى آخرالزمان در غرب
٦٦ ص
(٦٢)
1 در مورد بازگشت مسيح، عليه السلام
٦٦ ص
(٦٣)
2 هشدار دو دقيقه اى زمين
٦٧ ص
(٦٤)
3 آخرالزمان دوران سختى است
٦٧ ص
(٦٥)
4 دلايل شگفت انگيز؛ آيا خدابراستى وجود دارد؟
٦٧ ص
(٦٦)
5 مكاشفه
٦٧ ص
(٦٧)
تاريخ نگارش در موضوع غيبت
٦٨ ص
(٦٨)
كتابهاى غيبت بعد از امام حسن عسكرى، عليه السلام
٦٨ ص
(٦٩)
دفاع از انديشه دوازده امامى
٦٩ ص
(٧٠)
شيخ صدوق و مسأله غيبت
٧٠ ص
(٧١)
شيخ مفيد و مسأله غيبت
٧٠ ص
(٧٢)
سيد مرتضى و مسأله غيبت
٧١ ص
(٧٣)
شيخ طوسى و مسأله غيبت
٧١ ص
(٧٤)
كتابهاى غيبت بعد از شيخ طوسى
٧٣ ص
(٧٥)
اسلام تنها راه نجات آمريكا و جهان
٧٤ ص
(٧٦)
ميعادگاه منتظران
٧٨ ص
(٧٧)
كلام نور
٧٨ ص
(٧٨)
مسجد جمكران از ديدگاه بزرگان
٨٠ ص
(٧٩)
پرسش شما پاسخ موعود
٨١ ص
(٨٠)
يك كتاب در يك مقاله
٨٣ ص
(٨١)
نگرشى بر زيارت آل ياسين
٨٦ ص
(٨٢)
امام خمينى و انديشمندان جهان اسلام
٩٠ ص
(٨٣)
دين گرايى در عصر جدى
٩٢ ص
(٨٤)
معرفى كتاب
٩٤ ص
(٨٥)
لايق عشق
٩٤ ص
(٨٦)
شناخت زندگى بخش
٩٤ ص
(٨٧)
داستان ورزش ايران
٩٥ ص
(٨٨)
داستان ورزش غرب
٩٥ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - ماه در آينه

مى‌كنى؟

دل ام عبدالله فرو ريخت: بانوى دو عالم، فرزندانش را به تو سپرد تا به آنها فقه بياموزى؟

- آرى؟ اين عين خوابى است كه من ديدم و از شدت شوق در خواب گريه مى‌كردم كه تو بيدارم كردى.

- تعبير اين خواب چيست؟

- نمى‌دانم ... واقعا نمى‌دانم ...

از جا بلند شد. نگاهش را از پنجره به ماه دوخت: من كه نمى‌توانم به امام معصوم چيزى بياموزم. از طرفى خواب ديدن ائمه هم نمى‌تواند شيطانى باشد. پس ماجراى اين خواب چيست؟

رو برگرداند و به چهره متحير همسر جوانش نگاه كرد: تو مى‌گويى چه مى‌شود؟

زن برخاست: نمى‌دانم ... محمد ... نمى‌دانم اما به تو غبطه مى‌خورم.

محمد ميان گريه خنديد: من مى‌روم وضو بگيرم تا به مسجد بروم. مى‌روم همانجايى كه در خواب ديدم مى‌نشينم تا ببينم خوابم چگونه تعبير مى‌شود ...

محمد از اتاق بيرون رفت. مهتاب زيبايى تمام حياط را روشن كرده بود. از چاه دلو آبى كشيد و وضو گرفت. نسيم خنك سحرگاهى شاخه‌هاى درخت نخل را به بازى گرفته بود. دل محمد لبريز از يك احساس شيرين و لذت‌بخش بود لحظه‌اى تصوير روشن آن رؤياى شيرين از پيش چشمش دور نمى‌شد ...

آفتاب بر شبستان مسجد «كرخ» نور مى‌ريخت. خورشيد تازه طلوع كرده بود و هواى صبحگاهى سرشار از نشاط بود. چند كبوتر چاهى كمى دورتر از سجاده محمد روى زمين نشسته بودند و دانه‌هايى را كه خادم مسجد برايشان ريخته بود برمى‌چيدند. محمد با چشمانى اشكبار به دانه برچيدن كبوتران خيره شده بود. كبوتر سفيدى نزديكش آمد با آرامش بر سجاده او نوك زد. محمد آهى كشيد و سر به سوى آسمان بلند كرد و با خودش زمزمه كرد: اين چه خوابى بود كه ديدى‌محمد؟!

بى‌اختيار اشك از چشمانش جارى شد و تصوير پرواز كبوتر را در آسمان صحن مسجد تار ديد. اشكهايش را پاك كرد تا كبوتر را بهتر ببيند. ناگهان صدايى توجهش را جلب كرد. خادم پير به كسى خوشامد مى‌گفت. محمد به در مسجد خيره شد. بانويى مجلله همراه با سه كنيز جوان پا به مسجد گذاشت و دو پسر بچه هم همراه آنان بود. محمد با گوشه دستارى كه بر سر داشت اشك چشمانش را پاك كرد و از جا بلند شد. قلبش بشدت مى‌تپيد. بانو جلو آمد. كنيزكانش با نهايت احترام اطرافش را گرفته بودند. محمد سلام كرد. بانو پاسخ محمد را داد و بدون هيچ مقدمه‌اى گفت: «اى شيخ، فقه را به ايشان بياموز!». و بچه‌ها را به سوى محمد هدايت كرد. محمد بى‌اختيار پيش پاى آن دو پسر بچه معصوم و زيبارو زانو زد و با دست‌بازوى آنها را گرفت و با صداى لرزانى گفت: اينها كه هستند؟

زن با تعجب از حال پريشان محمد و چشمان اشكبار او گفت: اين يكى، «سيد محمد رضى» است و اين هم «سيد مرتضى» است.

محمد پيشانى هر دو سيد كوچك را بوسيد و گفت: پدرشان كيست؟

- پدرشان، ابواحمد طاهر ذى‌المناقب است كه نسبتش با يازده نسل به على بن ابى‌طالب مى‌رسد.

- و تو خود كيستى؟

- من نيز فاطمه دختر حسين بن الحسن الناصر هستم كه طى نه نسل به على بن ابى‌طالب مى‌رسم. جدم ابومحمد حسن بن على نيز عالم و اديب و شاعر بود. اين دو پسرم متعلق به خاندانى بزرگند. حال آمده‌ام تا آنها را به تو بسپارم كه فقه را به آنها بياموزى.

محمد سر و صورت سيد رضى و سيد مرتضى را غرق بوسه كرد و حرفى نزد. فاطمه متوجه شد كه حال او منقلب است و رفتارش نسبت‌به فرزندان او، رفتارى عادى نيست و هر چه او بيشتر سخن مى‌گويد محمد بيشتر اشك مى‌ريزد و بچه‌ها را مى‌بوسد. فاطمه گفت: اى شيخ! تو را خوب مى‌شناسم و مى‌دانم كه صاحب‌الامر تو را به لقب مفيد مفتخر كرده است و تو را «شيخ مفيد» ناميده، با آنكه هنوز جوانى، اما شاگردان بسيارى دارى و آوازه محفل درس فقه تو زبانزد همگان‌