ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٧ - ديدار يار غايب
گرفتارى خويش را با دلى لبريز از غم و اندوه به حضرت رضا، عليهالسلام، گفتم و آمدم. بار ديگر، شب، در عالم خواب حضرت را ديدم و همان دستور را دادند و اين جريان سه شب تكرار شد تا روز سوم گفتم بىترديد در اين خوابهاى سهگانه رازى است، به همين جهت بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولين نفرى كه قبل از فجر وارد صحن مىشد و جز «آقا تقى آذرشهرى» نبود، سلام كردم و او نير مرا مورد دلجويى قرار داد و پرسيد: «اينك، سه روز است كه شما را در اينجا مىنگرم، كارى داريد؟»
جريان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نيز علاوه بر خرج توقّف يك ماههام در مشهد، پول سوغات را نيز به من داد و گفت: «پس از يك ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوى در ميدان سرشوى باش تا ترتيب رفتن تو را به شهرت بدهم.»
از او تشكر كردم و آمدم. يك ماه گذشت، زيارت وداع كردم و سوغات هم خريدم و خورجين خويش را برداشتم و در ساعت مقرر در مكان مورد توافق حاضر شدم. درست سر ساعت بود كه ديدم آقا تقى آمد و گفت: «آماده رفتن هستى؟»
گفتم: «آرى!»
گفت: «بسيار خوب، بيا! بيا! نزديكتر.» رفتم.
گفتم: «خودت به همراه بار و خورجين و هر چه دارى بر دوشم بنشين.» تعجب كردم و پرسيدم: «مگر ممكن است؟»
گفت: «آرى!» نشستم. به ناگاه ديدم آقاتقى گويى پرواز مىكند و من هنگامى متوجه شدم كه ديدم شهر و روستاى ميان مشهد تا آذرشهر بسرعت از زير پاى ما مىگذرد و پس از اندك زمانى خود را در صحن خانه خود در آذرشهر ديدم و دقت كردم ديدم، آرى خانه من است و دخترم در حال غذا پختن. آقاتقى خواست برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: به خداى سوگند! تو را رها نمىكنم. در شهر ما به تو اتهام بىنمازى و لامذهبى زدهاند و اينك قطعى شد كه تو از دوستان خاص خدايى، از كجا به اين مرحله دست يافتى و نمازهايت را كجا مىخوانى؟
او گفت: «دوست عزيز! چرا تفتيش مىكنى؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اينكه از من تعهد گرفت كه راز او را تا زنده است برملا نكنم، گفت: سيد يونس! من در پرتو ايمان، خودسازى، تقوا، عشق به اهلبيت و خدمت به خوبان و محرومان بويژه با ارادت به امام عصر، عليهالسلام، مورد عنايت قرار گرفتهام و نمازهاى خويش را هر كجا باشم با طىالارض در خدمت او و به امامت آن حضرت مىخوانم.»
آرى!
|
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز |
ور نه درعالم رندى خبرى نيست كه نيست |