ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤١ - ماه در آينه
ماه در آينه
مريم ضمانتىيار
زن كوزه آب را آهسته برداشت. جرعهاى آب در كاسه ريخت و خورد. نگاهش از پنجره به قرص روشن ماه افتاد كه در آسمان شب مىدرخشيد. كوزه را با احتياط سر جايش گذاشت. ناگهان متوجه شد «محمد» در خواب بىقرارى مىكند. در پرتو نور مهتاب چهره جوان همسرش غرق اشك بود. دل زن فرو ريخت. جلو رفت و كنار بستر او زانو زد و آهسته او را تكان داد: محمد ... محمد ... بيدار شو ... چرا گريه مىكنى؟ ...
محمد از صداى زن بيدار شد. چشمانش را باز كرد و زن را بالاى سرش ديد: من ... نه ... من ...
زن جرعهاى آب در كاسه ريخت و به دست او داد: آب بخور ... خواب پريشان ديدهاى؟
محمد بلند شد و نشست. دستهايش بشدت مىلرزيدند و بدنش خيس عرق شده بود. كاسه آب را محكم با دو دست گرفت و آب خنك را نوشيد. زن دوباره پرسيد: خواب پريشان ديدهاى؟
آهسته زير لب تكرار كرد: پريشان؟ ... نه شيرين بود ... شيرينترين خواب همه عمرم ...
- دلم را آب كردى. جانم را به لب رساندى. بگو چه ديدى؟ اگر خوابتشيرين بود، پس چرا گريه مىكنى؟ محمد به قرص روشن ماه خيره شد و حلاوت خوابى را كه ديده بود، با همه وجودش مزهمزه كرد: باور نمىكنم ...
- محض رضاى خدا حرف بزن.
محمد آهى كشيد و گفت: خواب ديدم در شبستان مسجد محله «كرخ» نشستهام ...
بزحمتبغضش را فرو داد. محاسن سياهش خيس اشك بود: باور نمىكنى ام عبدالله ... باور نمىكنى ... ناگهان از در مسجد «فاطمه زهرا» دختر رسول خدا، وارد شد.
ام عبدالله دستش را روى قلبش گذاشت، انگار كه بخواهد آن را از هيجان باز دارد: پناه بر خدا ... تو ... تو ...
مطمئنى آنكه خواب ديدى دختر رسول خدا بود؟
- آرى به خدا مطمئنم ... آن حضرت دست فرزندانش «حسن» و «حسين» را كه هر دو كوچك بودند در دست داشت. جلو آمد و فرزندانش را به من سپرد و فرمود: اى شيخ فقه را به ايشان بياموز ...! اين ماه ... با همه زيبايى در برابر چهره معصوم كودكان زهرا هيچ است ... باور