ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - ماه در آينه
مىكنى؟
دل ام عبدالله فرو ريخت: بانوى دو عالم، فرزندانش را به تو سپرد تا به آنها فقه بياموزى؟
- آرى؟ اين عين خوابى است كه من ديدم و از شدت شوق در خواب گريه مىكردم كه تو بيدارم كردى.
- تعبير اين خواب چيست؟
- نمىدانم ... واقعا نمىدانم ...
از جا بلند شد. نگاهش را از پنجره به ماه دوخت: من كه نمىتوانم به امام معصوم چيزى بياموزم. از طرفى خواب ديدن ائمه هم نمىتواند شيطانى باشد. پس ماجراى اين خواب چيست؟
رو برگرداند و به چهره متحير همسر جوانش نگاه كرد: تو مىگويى چه مىشود؟
زن برخاست: نمىدانم ... محمد ... نمىدانم اما به تو غبطه مىخورم.
محمد ميان گريه خنديد: من مىروم وضو بگيرم تا به مسجد بروم. مىروم همانجايى كه در خواب ديدم مىنشينم تا ببينم خوابم چگونه تعبير مىشود ...
محمد از اتاق بيرون رفت. مهتاب زيبايى تمام حياط را روشن كرده بود. از چاه دلو آبى كشيد و وضو گرفت. نسيم خنك سحرگاهى شاخههاى درخت نخل را به بازى گرفته بود. دل محمد لبريز از يك احساس شيرين و لذتبخش بود لحظهاى تصوير روشن آن رؤياى شيرين از پيش چشمش دور نمىشد ...
آفتاب بر شبستان مسجد «كرخ» نور مىريخت. خورشيد تازه طلوع كرده بود و هواى صبحگاهى سرشار از نشاط بود. چند كبوتر چاهى كمى دورتر از سجاده محمد روى زمين نشسته بودند و دانههايى را كه خادم مسجد برايشان ريخته بود برمىچيدند. محمد با چشمانى اشكبار به دانه برچيدن كبوتران خيره شده بود. كبوتر سفيدى نزديكش آمد با آرامش بر سجاده او نوك زد. محمد آهى كشيد و سر به سوى آسمان بلند كرد و با خودش زمزمه كرد: اين چه خوابى بود كه ديدىمحمد؟!
بىاختيار اشك از چشمانش جارى شد و تصوير پرواز كبوتر را در آسمان صحن مسجد تار ديد. اشكهايش را پاك كرد تا كبوتر را بهتر ببيند. ناگهان صدايى توجهش را جلب كرد. خادم پير به كسى خوشامد مىگفت. محمد به در مسجد خيره شد. بانويى مجلله همراه با سه كنيز جوان پا به مسجد گذاشت و دو پسر بچه هم همراه آنان بود. محمد با گوشه دستارى كه بر سر داشت اشك چشمانش را پاك كرد و از جا بلند شد. قلبش بشدت مىتپيد. بانو جلو آمد. كنيزكانش با نهايت احترام اطرافش را گرفته بودند. محمد سلام كرد. بانو پاسخ محمد را داد و بدون هيچ مقدمهاى گفت: «اى شيخ، فقه را به ايشان بياموز!». و بچهها را به سوى محمد هدايت كرد. محمد بىاختيار پيش پاى آن دو پسر بچه معصوم و زيبارو زانو زد و با دستبازوى آنها را گرفت و با صداى لرزانى گفت: اينها كه هستند؟
زن با تعجب از حال پريشان محمد و چشمان اشكبار او گفت: اين يكى، «سيد محمد رضى» است و اين هم «سيد مرتضى» است.
محمد پيشانى هر دو سيد كوچك را بوسيد و گفت: پدرشان كيست؟
- پدرشان، ابواحمد طاهر ذىالمناقب است كه نسبتش با يازده نسل به على بن ابىطالب مىرسد.
- و تو خود كيستى؟
- من نيز فاطمه دختر حسين بن الحسن الناصر هستم كه طى نه نسل به على بن ابىطالب مىرسم. جدم ابومحمد حسن بن على نيز عالم و اديب و شاعر بود. اين دو پسرم متعلق به خاندانى بزرگند. حال آمدهام تا آنها را به تو بسپارم كه فقه را به آنها بياموزى.
محمد سر و صورت سيد رضى و سيد مرتضى را غرق بوسه كرد و حرفى نزد. فاطمه متوجه شد كه حال او منقلب است و رفتارش نسبتبه فرزندان او، رفتارى عادى نيست و هر چه او بيشتر سخن مىگويد محمد بيشتر اشك مىريزد و بچهها را مىبوسد. فاطمه گفت: اى شيخ! تو را خوب مىشناسم و مىدانم كه صاحبالامر تو را به لقب مفيد مفتخر كرده است و تو را «شيخ مفيد» ناميده، با آنكه هنوز جوانى، اما شاگردان بسيارى دارى و آوازه محفل درس فقه تو زبانزد همگان