ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - بهاران در حجاز
بهاران در حجاز
|
در شبى ظلمانى و اندوهبار |
لحظهها مىآمد از ره سوگوار |
|
|
سرزمينى بود و شب فرمانروا |
دردها بسيار، اما بىدوا |
|
|
خاك گلهايش گياه درد بود |
صبح ديده ناگشوده مىغنود |
|
|
مىشكفت از نوگلى بر شاخصار |
باغبان را اشك حسرت بد نثار |
|
|
زانكه آن گل سرنوشتش مرگ بود |
شاخه را حاصل تنى بىبرگ بود |
|
|
مرگ گلها بود در طغيان جهل |
ناخداى ظلم، كشتىبان جهل |
|
|
مهر خونين، خاك تفته، كوه داغ |
فصل فصل رويش گلهاى داغ |
|
|
غنچهاى چون لب به خنده مىگشود |
دستخونريز خزانش مىربود |
|
|
ناگهان آمد بهاران در حجاز |
شد گلى بر شاخسار وحى باز |
|
|
چشمهاى از نور جوشيدن گرفت |
گشت جارى و خروشيدن گرفت |
|
|
شب پريده رنگ، زان سامان گريخت |
ساغر شام سيه بر خاك ريخت |
|
|
شد زمان گهواره ميلاد نور |
صبح آمد زرافشان از راه دور |
|
|
نوگل باغ نبوت باز شد |
مهر با مه همدل و همراز شد |
|
|
اختر تابنده دامان وحى |
رخ نمود از شرق بىپايان وحى |
|
|
در رسيد از جان جانان اين ندا |
سوى آن عاشق كه بد رمز آشنا |
|
|
كاى محمد كوثرت بخشيدهايم |
مهر و مه در طالع او ديدهايم |
|
|
كوثرت در قرنها جارى شود |
مظهر عشق و وفادارى شود |
|
|
پاكى از او چشمهسار آموخته |
شمع سان از عشق «ما» افروخته |
|
|
ما به او عاشق شويم و او به ما |
خلق گويند اوست محبوب خدا |
|
|
جان عاشق، جسم پر دردش دهيم |
سينهاى بس عشق پروردش دهيم |
|
|
كز پريشانى به رسم عاشقان |
شهره گردد نام او اندر جهان |
|
|
روشنى بخشد دلت ديدار او |
گسترد حق در جهان، اشجار او |
|
|
(جلوه معشوق شورانگيز شود) |
ساغر عصمت از او لبريز شد |
|
|
مهر، مه را همچو جان در برگرفت |
آفرينش شوكتى ديگر گرفت |
|
|
عرشيان با حمد و تهليل و سرور |
گرد آن گل آمدند از راه دور |
|
|
چشم صحرا اين عجب كى ديده بود |
در زمين عطر خدا پيچيده بود |
|
|
نام او را مصطفى، زهرا نهاد |
آن مه از گردون فراتر پا نهاد |