ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - ماه در آينه
است. همسرم ابواحمد نيز به همين جهت تو را براى تعليم فرزندانمان انتخاب كرده است. اما نمىدانم اين چه حالى است كه دارى؟ از من پرسيدى كيستم و من فقط اصل و نسب فرزندانم و موقعيت و مقام خانوادهام را به تو گفتم تا بدانى كه تعليم اين دو فرزند برايمان بسيار مهم است. اما علت اين گريه تو را نمىدانم. تو شاگردان بسيارى دارى كه كودكان خردسال من در ميان آنها نبايد ...
محمد سخن فاطمه را قطع كرد: اينها فرزندان فاطمه زهرا هستند ... اما از اينها گذشته، من ... من ديشب خواب عجيبى ديدم كه اگر شما هم آن را ديده بودى، حال مرا داشتى بانو.
فاطمه با اشتياق گفت: حرف بزن شيخ! حرف بزن. چه خوابى درباره فرزندان من ديدهاى كه تو را اينگونه منقلب كرده و بر سر و روى فرزندان من بوسه مىزنى؟
شيخ مفيد آن دو كودك خوش سيما را در بغل گرفت و آهى از دل كشيد: ديشب خواب ديدم در همين مسجد و همين شبستان نشستهام كه ناگاه فاطمه زهرا، دختر رسول خدا با دو فرزندش حسن و حسين كه هر دو كوچك بودند وارد مسجد شدند و به من ...
صداى شيخ در گلو شكست. دل فاطمه لرزيد. ناباورانه به دهان شيخ چشم دوخت: خب بعد؟!
- زهراى مرضيه ... فرزندانش را به من سپرد و فرمود: اى شيخ! فقه را به آنها بياموز ...! من از خواب بيدار شدم و تا صبح اشك ريختم و در شگفتبودم كه اين چه خوابى است كه من ديدهام؟ من كه باشم كه زهرا- بانوى دو عالم- فرزندانش حسن و حسين را براى تعليم فقه به من بسپارد ... بعد از نماز صبح از سر سجاده برنخاسته بودم كه آمدى و اين دو سيد خردسال را به من سپردى و دقيقا همان جملهاى را به كار بردى كه جدهشان «فاطمه زهرا» فرمود. دل فاطمه لبريز از يك حس شيرين شد نگاهى سرشار از احترام به شيخ مفيد انداخت و نگاهى از سر مهر به دو كودكش كه در آغوش مهربان شيخ مفيد آرام گرفته بودند. دستى بر سر دو سيد كوچكش كشيد و گفت: با اين رؤياى صادقانه ايمان دارم آيندهاى روشن پيش روى فرزندان من است. پس اين تو و اين دو پسر من كه جدهشان بانو فاطمه زهرا تعليم آنها را به تو سپرده است. شيخ آرام زمزمه كرد: نهايت تلاشم را مىكنم.
بانو فاطمه همراه كنيزكانش از مسجد خارج شد در حالى كه در دلش احساسى شيرين موج مىزد ...
بامداد روز يكشنبه ششم محرم سال ٤٠٦ ق. بود و بغداد در ماتم از دست دادن سيد رضى سياهپوش شده بود. علما، بزرگان و قضات شهر همه در تشييع پيكر او جمع شدند و «فخرالملك» وزير «بهاءالدوله» بر پيكرش نماز خواند ...
اما بيش از همه اين شيخ مفيد بود كه از فقدان سيد رضى مىسوخت. سيد رضى در حالى كه تنها چهل و هفتسال زندگى كرده بود، از دنيا رفت و اين براى شيخ خسران بزرگى بود. در تمام طول اين سالها شيخ با نهايت عشق و احترام به سيد رضى و سيد مرتضى درس داده بود و هر وقتبه مجلس درس آنها وارد مىشد. شيخ بيش از هر چيز احترام مقام سيادت آنها را داشت و حال يكى از آن دو كه بىنهايتبرايش عزيز بودند، خيلى زود از دستش رفته بود. شيخ مفيد در حالى كه در محله «كرخ» همانجا كه اولين بار سيد رضى و برادرش را ديده بود، بر سر قبر او نشسته بود به رؤياى صادقهاى مىانديشيد كه سالها قبل ديده بود و به ياد مىآورد كه چطور سيد رضى از ده سالگى شروع به سرودن شعر كرد و چون جد مادرىاش از طبع موزون و لطيفى بهرهمند بود. بيست و يك ساله بود كه با وجود اينكه پدرش در قيد حيات بود از سوى «بهاءالدوله» مقام و موقعيتى بسيار بالا به دست آورده بود، ذرهاى از فروتنىاش كاسته نشده بود. سى ساله بود كه در مدتى اندك كل قرآن كريم را حفظ كرد و در برابر همه موفقيتهاى بزرگش، از هيچ كس، نه از درباريان آلبويه و نه از پدرش، صله و پاداشى نپذيرفت و در عمر كوتاهش كتاب گرانبهاى جدش امير مؤمنان على، عليهالسلام،- نهجالبلاغه- را گردآورى كرد و نام بلند نهجالبلاغه و نام سيد رضى در كنار يكديگر جاودانه شدند و افتخار تعليم او نيز در دفتر حيات شيخ مفيد ثبتشد.