ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - رستخيز ناگهان
گلستانه
با گرامى داشت هفته دفاع مقدّس
سيزده منوّر رنگى
با رمز: «روح، حادثه، باروت، استخوان»
اندام سرد و خاكى پوتين گرفته جان
پوتين نشست و بند خودش را دوباره بست
و رفت سمت حادثه اى در دل زمان ...
اطراف جاده پر شده بود از غبار و دود
از التهاب، پوست تاول زده، عطش
گرما و حجم قمقمه خالى و دهان
از پشت خاكريز صدايى بلند شد:
- سرد و مهيب و مرتعش و تند و بى امان-
پوتين به سمت برجك بى ديده بان دويد
امّا همين كه رفت به بالاى پلكان
با چشم هاى بهت زده ديد: خسته و
آرام و سينه خيز، جوانى كشان كشان
خود را به زير تانك رسانيد و بعد: آه!
آتش گرفت تانك به همراه آن جوان
دنيا سياه شد- و شب و دود ماند و تانك
با سيزده منوّر رنگى در آسمان
مهدى زارعى
تقديم به دلتنگى دختركانى كه هنوز آمدن «بابا» را انتظار مى كشند؛
|
بابا ميان پرچمى خوابيده بود و ... |
تا دخترك چشمان خود را باز مى كرد |
|
|
با قاب عكسى خويش را همراز مى كرد |
او با تمام كودكى غم هاى خود را |
|
|
تنها براى قاب عكس ابراز مى كرد |
دستى به رويش مى كشيد و باز مى گفت: |
|
|
«دستت همين طورى سرم را ناز مى كرد |
مادر به من گفته كه تو امشب مى آيى ...» |
|
|
از شوق ديدار پدر آن روز تا شب |
در چادر گلدار خود پرواز مى كرد |
|
|
شب شد و قاب عكس هم همراه او بود |
وقتى كه لاى جمعيت جا باز مى كرد |
|
|
بابا ميان پرچمى خوابيده بود و، |
آن دخترك باباى خود را ناز مى كرد! |