ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - فروغ وحى
انجيل نظير نداشت و نزد مسيحيان فردى مورد اعتماد بود.[١]
زمانى كه روحانى مسيحى در آستانه مرگ قرار گرفت، روزبه از او نشانى پيشواى جديد خود را پرسيد و گفت كه به شهرهاى گوناگون سفر كرده و در حضور پيشوايان دينى، آموزشهاى فراوان ديده است. اكنون تكليف او چيست؟ روحانى كليسا گفت: «روزبه، فرزندم! غمگين مباش و بعد از من جستوجو نكن و سراغ كسى نرو. من به تو، ظهور پيامبر خاتم را در آينده نزديك مژده مىدهم؛ از مكّه، جايى كه درختان خرما بسيار مىرويد، پيامبر عالىمقام، امين و درستكار، خداشناس و خوشاخلاق، از طايفه عرب به رهبرى انسانها برگزيده خواهد شد كه بر اساس آيين توحيدى ابراهيم سخن مىگويد و براى همه جهانيان، پيشواى شايستهاى خواهد بود. بنابراين، هر چه زودتر او را پيدا كن و در خدمتش باش و لحظهاى از او جدا مشو. فرزندم! براى اينكه در يافتن پيامبر خاتم دچار اشتباه نشوى، بدان كه آن پيامبر نشانههايى دارد: ميان دو كتف آن پيامبر، مهرى از علامتهاى پيامبرى است. از صدقه استفاده نمىكند، ولى هديه را مىپذيرد.»[٢]
با شنيدن اين سخنان، نور اميد و يقين، دل حقيقتجوى روزبه را روشنايى بخشيد. گويا پس از سالها جستوجو، اكنون به نقطه روشنى دست يافته بود.
٢. اسلام آوردن سلمان فارسى
در جستوجوى پيامبر خاتم روزبه پس از شنيدن سخنان دلانگيز و اميدبخش پدر روحانى، در پى راهبر و مراد حقيقى خويش بود. او اميدوار و استوار، با قلبى لبريز از شور و شعف، پس از درگذشت پيشواى خود در عموريه، به سفارش او به جستوجوى پيامبر خاتم پرداخت. شوق و اشتياق ديدار پيامبر خاتم، كاسه صبرش را لبريز كرد. روز و شب در پى يافتن كاروانى بود كه به سوى سرزمين حجاز حركت كند. پس از يافتن كاروان، نزد رئيس قافله رفت و گفت كه اگر او را با خود همراه سازند و به حجاز ببرند، شمارى از گاو و گوسفندان خود را به آنان خواهد داد. بزرگ كاروان نيز پذيرفت و روزبه با آنان همراه شد.
كاروان به راه افتاد. شور و هيجان روزبه براى ديدار يار، افزونتر مىشد. او در اندرون خود با محبوب و پيشواى خويش اينگونه سخن مىگفت: «مولاى من! كى شراب گواراى وصالت را مىنوشم تا عطش و تشنگى چندين سالهام فرو نشيند؟ چه زمانى دستان پر عطوفت و مهربانت را لمس خواهم كرد؟ كى مىشود چشمان منتظرم، به ديدن وجود آسمانىات روشن شود؟
محبوبا! مىخواهم جان تشنهام را از درياى وجود پاك تو سيراب سازم. اى دليل راه مشتاقان و عاشقان و اى عصاره خوبىها! مىخواهم بر پيشانىات بوسه زنم و خود را فداى راهت كنم. چه كنم كه روح وجانم ديگر تاب و تحمل دورىات را ندارد. اى كاش زودتر به حجاز مىرسيدم و قامت رعنايت را مىديدم و دلم تسكين مىيافت.»
روزبه كه غرق در گفتوگوى شيرين با گمشده حقيقىاش بود، از دسيسه كاروانيان بىخبر ماند. شب فرا رسيد. تنها روشنايى ماه، راه باريك بيابان را روشن مىكرد. كاروان پس از اندكى استراحت و طلوع سپيده صبح، به راه خود ادامه داد تا اينكه به وادىالقرى رسيد. آنجا ناحيهاى ميان شام و مدينه بود و دهكدههاى زيبايى داشت.[٣] كاروانيان بدطينت در آنجا، روزبه را به عنوان برده به مردى يهودى فروختند.[٤]
دوران بردگى
روزبه كه به اميد رسيدن به حقيقت و ديدار پيامبر موعود با كاروانيان همراه شد، اكنون در چنگال نيرنگ آنان گرفتار بود. بايد گفت مردان خدا از سختىهاى راه، هراسى به دل راه نمىدهند و با ايمان به پروردگار، فراز و نشيبهاى روزگار را يكى پس از ديگرى سپرى مىكنند تا عاقبت، به هدف الهى خويش دست يابند. روزبه، اين مرد حقجو و خداخواه، با ايمان و يقين به قدرت پروردگار، به آيندهاى روشن و درخشان مىانديشيد؛ آيندهاى كه به ديدار مراد خويش برسد. ازاينرو، صبر پيشه ساخت.
پس از چندى، روزبه به مرد يهودى ديگرى از قبيله بنىقريظه فروخته شد و به همراه او به سوى يثرب حركت كرد. با ورود به اين شهر و ديدن نخلستانهاى آن، اشك شوق در چشمان روزبه موج زد. پس از آن، روزبه در نخلستان اربابش در يثرب سرگرم كار شد.[٥]
فروغ وحى
زمانى كه روزبه در مدينه مىزيست، باخبر شد پيامبرى در مكه مبعوث شده و به آنجا هجرت كرده است. او شنيده بود كه پيامبر در محلّه قبا زندگى مىكند. روزبه با شنيدن اين خبر براى ديدار با آن وجود آسمانى، لحظهشمارى مىكرد و در پى فرصت مناسبى بود تا نزد پيامبر برود، ولى شرايط سخت و دشوار دوران بردگى و نيز موقعيت اجتماعى و ارتباطهاى محدود آن روزگار، به وى امكان نمىداد تا بتواند اطلاعات بيشترى درباره پيامبر خاتم به دست آورد.
با توجه به سير و سلوك معنوى روزبه در كليساهاى شهرهاى گوناگون و كسب دانش درباره پيامبر خاتم، شنيدن خبر هجرت پيامبر به يثرب، آتش شوق درونىاش را فروزانتر كرد و او نه با چشم ظاهر، كه با چشم دل، ديدار يار را انتظار مىكشيد. ازاينرو، به سراغ اربابش رفت و پرسشهايى درباره پيامبر مطرح كرد، ولى مرد يهودى، عصبانى شده، او را از خود راند و گفت: «تو يك برده بيش نيستى، با اين حرفها