ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - ياوران حضرت مهدى (ع) در ايران
كه مولى اميرالمؤمنين (ع) تير را در حال نماز، از بدن مباركش بيرون مىآوردند و ابداً اظهار تألّم نمىفرمود؟ سرّش اين بود كه توجّه او به طور كامل متوجّه حق بود و متوجّه بدن خود نبود تا حسّ تألّم نمايد، وحسّ تألّم (درد) متوقف بر توجّه [به بدن و محل درد] است و بحمدلله اين قدرت در من نيز مىباشد.
دكتر گفت: اين مرد كرد در نظرم جلوه [اى] بزرگ نمود. تا آنكه در همين ايام، ديدهبانها خبردادند كه قشونى از طرف روسيه رهسپار است و به طرف مرز ايران در حركت مىباشد، تعداد آنها در حدود ٣٠ هزار است. اين خبر را فقط ماژور دريافت كرد و به من نيز گفت و گفت كسى از افراد مطلع نشود؛ زيرا به طور غيرمنظم فرار خواهند كرد و ما به طور منظم عقبنشينى مىكنيم بدون اينكه افراد نظامىها مطلّع از واقع جريان شوند. من هم به كسى نگفتم جز به همين مجروح كه براى اصلاح جراحت و پانسمان نزد او مىرفتم و چون او مرد جليلى بود و صاحب سر، به او گفتم.
پس از شنيدن، توجّهى كرد يا گفت، توجّه كردم و آنان مراجعت مىكنند يا السّاعه مشغول مراجعت مىباشند (ترديد از نويسنده اين سطور است). من جريان را به ماژور گفتم، او گفت كه اين كردها مردمانى دروغگو مىباشند و حرفشان بىاساس است. ولى پس از چند ساعت، ديدهبانها كه با دوربين مراقب طرف دشمن بودند خبر دادند كه آنان مراجعت مىكنند و به طرف مملكت خود رهسپار شدند يا اشتغال به اين كار دارند (ترديد از اين جانب است).
علىالظاهر، دكتر مىگويد پس از مشاهده اين دو نيروى عجيب در اين مرد- به حسب ظاهر- عادى، به او گفتم: شما كه مىباشيد؟ گفت: ما چهار نفر هستيم كه از اعوان حضرت خليف الله، امام زمان (ع) هستيم و يك نفر ما فعلًا در پاريس است (مسلّماً آقاى صدوقى نقل كرد، و علىالظاهر آقاى جزائرى نيز نقل كرد، و علىالظاهر آقاى جزائرى نقل كرد كه يكى ديگر در مراكش است) و من مأمور اين حدود مىباشم. گفتم: شما كه چنين قدرتى دارى، پس تصرفى كن كه دولت روس به كلّى مضمحل شود. گفت: ما تا حدودى كه نگذاريم كشور شيعه پامال اجنبيان شود دستور داريم كه اعمال نفوذ بكنيم و بيش از اين حق نداريم. گفتم: شما مىميريد و آلات قتل در بدن شما كارگر است؟ گفت: بله، از اين لحاظ كاملًا ما يك موجود عادى هستيم. منتها، به محض اينكه ما مرديم، جانشين شخص متوفّى از طرف ولىّ اعظم معيّن مىشود و كارها معطّل نمىماند. گفتم: پس من، اگر گلوله را از بدن شما بيرون نمىآوردم مىمرديد، بنابراين من حق حيات بر شما دارم، شما بايد در مقابل حقّ مذكور پاداشى به من بدهيد. فرمود كه، شما به مشهد مقدس رضوى (ع) مىرويد و من در آنجا شما را خواهم ديد و حقّ شما را ادا مىكنم، انشاءالله.
دكتر مىگويد: پس از مدتى چند در مشهد بودم و در دستگاه جان محمد خان و او با قشون تهران، كه اوايل رضا شاه پهلوى يا هنگام سردار سپهى او بود، در جنگ بود و من نيز جرّاح او بودم. شبى دنبال من فرستاد و گفت بايد به فلان پاسگاه، كه در چند كيلومترى شهر است، بروى و مجروحين را پانسمان كنى. شبى بارانى و سرد، درشكهاى هم براى من گرفتند و من تنها با اساس [كذا] جرّاحى كه در كيف بود روانه شديم. در بيابان هم كسى نبود و هوا هم تاريك و هم سرد و هم بارانى بود، و على الظاهر مىگفت كه باد سرد هم مىآمد. در اين بين كه درشكه در حال حركت بود يك مرتبه مشاهده كردم كه هواى لطيفى است و دو نفر نزديك درشكه هستند كه يكى از آنها همان فرد سابقالذكر است.
او با رفيقش صحبت مىكرد و مىگفت: ايشان آقاى دكتر شيخ مىباشند و حقّ حيات بر گردن من دارد، وظيفه او اين است كه پس از رفتن به پاسگاه و انجام كار جراحى، شبانه به شهر مراجعت كند. چون همين امشب قشون از تهران مىرسد و پاسگاه را به توپ مىبندد و بايد از كار جان محمد خان بركنار شود چون او مغلوب و منكوب خواهد شد. رفيقش گفت: پس به او بگو. گفت: او سخنان ما را مىشنود. پس از اين مذاكره وضع عوض شد و ديدم كسى در بيابان نيست و جز باد و باران و سرما و صداى شلّاغ [كذا] كه درشكهچى به اسبها مىزند، چيزى مشهود و مسموع نيست. به درشكهچى گفتم كسى را نديدى؟ او گفت: كدام ديوانه در اين حال در بيابان مىآيد؟! غرض، به گفته آن مرد عظيم كرد عمل كردم و همانطور شد كه خبر داده بود.[١]
پىنوشت:
[١]. تفصيل اين مطالب را در سلسله مقالات: «عنايات اهلبيت (ع) راز بقاى ايران» در شمارههاى ٢٤ تا ٢٨ مجله موعود مطالعه نماييد.