ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - عموريه
نيت پاك و الهى و در كمال صدق و صفا، با دلى سرشار از اميد و ايمان به جستوجوى حقيقت پرداخت. او به همراه كاروانيان از روستاى جِى به شام رفت. شام در آن روزگار، موقعيت دينى و معنوى ممتازى داشت. گفته شده است در سواحل مرزهاى شام، قبر هزار پيامبر وجود دارد.[١] وجود معبدها و كليساها و نيز مزار پيامبران، چهرهاى معنوى به اين سرزمين بخشيده بود.
روزبه نيز در چنين وضعيتى وارد شام شد. پس از ورود به شام، بىدرنگ، به جستوجوى روحانى درجه اول دين مسيح پرداخت. اسقفى را در كليسايى به او معرفى كردند. روزبه نزد وى رفت و گفت: «من به آيين مسيح عشق و گرايش پيدا كردهام. دوست دارم در اين كليسا به شما خدمت كنم. از شما بياموزم و با شما نماز بگزارم و عبادت كنم.»[٢] اسقف كليسا، روزبه را پذيرفت و به او خوشآمد گفت.
پس از آن، روزبه در كليسا خدمت مىكرد، نماز و دعا مىخواند و مراسم دينى را به جا مىآورد. همچنين مىكوشيد معارف دين مسيح را به خوبى بياموزد. روزبه از رفتار اسقف بسيار ناراحت و دلگير بود؛ زيرا اسقف، فردى رياكار و متقلّب بود و مردم را به صدقه دادن تشويق مىكرد تا صدقهها را براى خود جمع كند. مدتها گذشت تا آنكه سرانجام اسقف كليسا در چنگال مرگ اسير شد. پس از مرگ اسقف، روزبه، رياكارى و رفتار ناپسند او را براى مردم نقل كرد. مردم پس از دانستن حقيقت، حتى از دفن كردن جسد او خوددارى كردند.[٣]
پس از اين رويداد، روزبه، اسقف صالحى را براى امور دينى خود انتخاب كرد. او به شدت به پيشواى مسيحى خود عشق مىورزيد. او مىگويد: «مرا روزگار با وى خوش بود و در كليسا خدمت مىكردم و نزد وى چيز مىآموختم.»[٤] روزبه از او پرسيد: مرا پس از خود به سوى چه كسى راهنمايى مىكنى؟ اسقف پارسا گفت: «به موصل نزد اسقف آنجا برو و خود را معرفى
كن و در خدمت او باش.»[٥] پس از مدتى، اين اسقف هم درگذشت.
موصل
پس از درگذشت روحانى مسيحى پارسا و متدين در شام، روزبه به سفارش او به سوى موصل حركت كرد. برخى تاريخنگاران نوشتهاند: «روزبه پس از شام، به توصيه راهب آنجا به انطاكيه رفت و دو سال را در كليساى آن سامان سپرى كرد. انطاكيه از شهرهاى حصاردار در مرز روم بود كه تا حلب سه روز فاصله داشت و نزديك درياى شام و نهر جيحان واقع بود. روزبه پس از آن به سفارش راهب انطاكيه، به كليساى اسكندريه سفر كرد و دو سال نيز در آنجا ماند.»[٦]
روزبه پس از مسافرت و ماندگارى در اين دو شهر، روانه موصل شد.[٧] او در موصل، به كليساى مورد نظر رسيد و خود را به بزرگ كليسا معرفى كرد. بزرگ كليسا نيز با احترام بسيار، او را پذيرا شد. او در آنجا به آموختن معارف، انجام عبادت و خدمت به كليسا پرداخت، ولى طولى نكشيد كه آثار مرگ در چهره راهب نمايان شد و شادى روزبه، به غم و اندوه تبديل شد. روزبه پس از مرگ بزرگ كليسا، به سفارش او روانه نصيبين شد تا شايد گمشده خويش را در آنجا بيابد.[٨]
نصيبين
نصيبين بر سر راه شام، ميان موصل و شام قرار داشت و گذرگاه كاروانها بود. اين شهر از موصل، كوچكتر، ولى دلبازتر بود.[٩]
روزبه پس از ورود به نصيبين، به جستوجوى كليسا پرداخت و پس از يافتن آن، سراغ روحانى مسيحى كليسا رفت و خود را معرفى كرد. روحانى كليسا پس از آشنايى با روزبه، وى را پذيرفت و از او دلجويى كرد. روزبه در آنجا به انجام دادن فرايض دينى مشغول شد. وى از پيشواى مسيحى خود در نصيبين چنين به نيكى ياد كرده است: «مدتى بر وى بودم و چيزى بر او مىخواندم و او نيز مردى پارسا بود و در علم و زهد، راسخقدم بود.»[١٠]
زمان همچنان سپرى مىشد و روزبه در كليسا، هر روز بر دانش خويش مىافزود و ارتباطش را با معبود يكتا بيشتر مىكرد. پس از مدتى، با نمايان شدن آثار مرگ در چهره روحانى كليسا، نگرانى عجيبى وجود روزبه را فراگرفت. به همين دليل، از پيشواى خود راهنمايى خواست. پس به سفارش روحانى كليسا، با دلى سرشار از اميد و ايمان به سوى عموريه حركت كرد.
عموريه
عموريه، يكى از شهرهاى روم شرقى بود كه اكنون بروسا ناميده مىشود و معتصم، خليفه عباسى، اين شهر را در سال ٢٢٣ ق. فتح كرد.[١١] روزبه پس از ورود به عموريه و يافتن كليساى شهر، با قلبى سرشار از عشق و محبت، در كليسا ساكن شد و كوشيد بيش از پيش بر آموختههاى دينى خود بيفزايد. او در عموريه به پرورش گوسفند و گاو نيز مشغول بود و اين موضوع، قواى جسمانى بالاى وى را در آن زمان نشان مىدهد.
روزبه درباره اقامت خود در عموريه مىگويد: «چون روحانى كليساى نصيبين وفات يافت، به من وصيت كرد تا به جانب روم و نزد شخصى كه مقام والايى داشت، بروم. من به مكانى كه آن را عموريه مىگفتند، رفتم و سرگذشت خود را با وى در ميان گذاشتم. مدتى نزد ايشان بودم و در محضر علمى وى تعلّم مىكردم. صاحب عموريه، مردى مجتهد و پارسا بود، به خصوص در علم