ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - تشنگى جهان براى ظهور منجى
نه تنها به منجى احتياج ندارد بلكه خودش منجى كلّ عالم است. قرن ١٨ در اروپا قرنى بود كه انسان خودش را خدا تلقى مى كرد و طبعاً نيازى به منجى نداشت. اين زمان اوج اومانيسم بود و انواع تئورى هاى دموكراسى در اروپا مطرح مى شد و بشر غفلت زده تصوّر مى كرد كه دائر مدار كائنات است و نياز به هيچ قدرت برترى، حتّى خداوند ندارد و لذا خداوند هم در قرن ١٨ در فلسفه هاى مختلف مورد انكار قرار مى گيرد.
در قرن ١٩ گامى به جلو گذاشته مى شود و بشر متوجّه ضعف خود مى شود. آن خوش بينى ساده لوحانه، متزلزل مى شود و بشر به دنبال منجى بر مى آيد. منتها تصوّر بشر در قرن ١٩ اين است كه منجى هم از جنس خود اوست. ايدئولوژى هاى مختلف در قرن ١٩ ادّعاى نجات بخشى مى كنند و بسيارى از اين ايدئولوژى ها در اوايل قرن ٢٠ به حكومت مى رسند؛ ايدئولوژى ماركسيسم و فاشيسم و حتّى ايدئولوژى آنارشيسم در جاهايى طرفداران فراوان و بعضاً هم استقرار پيدا مى كنند. نيمه دوم قرن ٢٠، دوره پايان ايدئولوژى هاست. ايدئولوژى را بسيارى با دين اشتباه مى كنند. دين يك چيز و ايدئولوژى چيز ديگرى است. ايدئولوژى امرى است كه ساخته و پرداخته بشر است. به اشتباه زمانى در ايران اين تصور پيش آمد كه دين هم ايدئولوژى است. فكر كردند كه ايدئولوژى يعنى عقيده؛ بنابراين دين را هم يك نوع ايدئولوژى مى دانستند در حالى كه، ايدئولوژى محصول انديشه بشرى است. شما امروز در جهان با يك پديده غريب روبه رو هستيد درحالى ما وارد قرن ٢١ شديم كه هيچ ايسم اى ديگر خريدار ندارد. چيز غريبى است. ماركسيسم، فاشيسم (كه مدّت ها دوره آنها گذشته بود و بعد هم به طور علنى از صحنه كنار رفتند) و حتّى ايسم هايى كه جنبه ايدئولوژى نداشتند ولى نوعى گرايش فكرى بودند، ديگر زمينه اى ندارند. شما اگر با حوزه هاى فكرى و فلسفى دانشگاه هاى جهان روبه رو باشيد، مى دانيد كه ديگر هيچ ايسم اى خريدار ندارد. به جاى ايسم ها دو گرايش پيدا شده؛ يكى گرايش مجدّد به اديان و ديگرى گرايش به عرفان هاى قلّابى (كاذب). يعنى بشر دوباره دلش هواى معنويّت دينى كرده است. بعضى ها به اديان رو مى آورند و بعضى ها هم كه از اديانى كه در دور و برشان است چندان خيرى نديده اند، به عرفان رو مى آورند، منتها عرفان هايى كه به آنها ارائه مى شود عرفان درستى نيست. امّا اين نكته مهم است كه بشر در جست وجوى معنويّت بر آمده و دقيقاً دارد به طرف تمنّاى يك منجى الهى سوق پيدا مى كند. اين عارفانى كه كتاب هاى پرفروشى دارند؛ عرب، هندى، ترك و حتّى سرخ پوست مكزيكى و ... به عنوان پاسخگوى عطش روز افزون جوامع جهانى براى معنويّتى هستند كه براى آنها نجات بخش باشد. شوخى نيست كه وقتى گزيده اى از اشعار مولوى در آمريكا ترجمه مى شود، ظرف ٦ ماه يكى از ١٠ كتاب پرفروش آمريكا مى شود. مى دانيد كتاب پرفروش در آنجا يعنى داستان هاى پليسى و جنايى و ديگر داستان هايى كه جذابيّت دارد. حالا از ١٠ تا كتاب پرفروش از اين دست، يكى از آنها مولوى باشد، بسيار قابل توجّه است. در خود ايران ديوان مولوى چقدر فروش دارد؟ و افراد چقدر مولوى مى خوانند؟ چه عطشى در آنجا پيدا شده كه ظرف ٦ ماه مثنوى يكى از ١٠ كتاب پرفروش شده است. من تقريباً ٣٥ سال پيش كه با يكى از افراد اهل معنا- به نام آقاى پرويز زاهدى- كه از هنرمندان و نمايشنامه نويسان برجسته ماست؛ و سناريوى سريال اميركبير را هم ايشان نوشته اند، گفت وگويى داشتم. ايشان پيش از انقلاب به من گفت: دوستم،- آربى آوانسيان كه او هم كارگردان تئاتر و ارمنى بود-، به لندن رفت و از من خواست كه هديه اى از او طلب كنم. گفتم: اگر به لندن مى روى دوست دارم كتابى را بياورى كه تب داغ بازار روشنفكرى انگليس بر آن متمركز باشد. آقاى زاهدى كتاب را بعداً به من نشان داد. كتابى در قطع رقعى بود كه يك قسمت آن عربى و قسمتى ديگر از آن ترجمه انگليسى بود؛ گزيده سخنان محى الدين بن عربى عارف مشهور اندلسى كه به ابن عربى شهرت دارد. اين كتاب مطرح در جريان روشنفكرى انگليس آن زمان يعنى دهه ٥٠ ما بود. اين گرايش ها امروز عموميّت جهانى پيدا كرده و معنى آن، اين است كه ديگر ايسم ها بشر را پاسخگو نيستند و بشر به دنبال معناست؛ آن هم معنايى از نوع عرفان و عرفانى از نوع عرفان اسلامى.
متأسّفانه جوامع اسلامى خودشان در اين زمينه سرگردان اند. خيلى از جوامع اسلامى تازه از قرون وسطى آمده اند و رسيده اند به قرن ١٨ و دارند از ليبراليسم و سكولاريسم و لائيسم طورى صحبت مى كنند كه انگار جديداً ظهور كرده اند. در حالى كه اينها در اروپا كفن ها پوسانده اند. در اروپا بحث هايى كه الآن مطرح است- و من در ايران اصلًا نشنيده ام- مباحثى راجع به پُست سكولاريسم و پست ليبراليسم است. كسانى كه دو قرن از وقايع و حقايق تاريخى عقب اند، حق دارند طورى صحبت كنند كه انگار بحث داغ و حرف هاى روز جهان است، در حالى كه زمانى در اروپا و آمريكا اگر كسى مى گفت من مذهبى هستم، خجالت مى كشيد و به عنوان فردى عقب مانده شناخته مى شد، ولى امروز هر كسى كه هر نوع اعتقاد دينى داشته باشد به نوعى مورد توجّه و تشخّص در جمع قرار مى گيرد. يكى از دوستان