ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - عقل و آخرالزّمان
نشان هويدايى اين تعارض، نوانديشى و نوآورى پرشتاب عقل است. چارهانديشى بى وقفه عقل واقع در بحران، حكايت از سرگشتگى و اضطراب درونى او مى كند. اين بحران سخن از پايان عقلانيت و سقوط نهايى او دارد. به اين نكته بايد توجّه كرد كه تحوّلات و تطوّرات عقل با نوآورى هاى او تفاوت دارد. عقل در درون آن دو دوران كلّى خود- دوران كشف و دوران وضع- ادوار و اعصار مختلفى را تجربه كرده و منازل بسيارى را پشت سر نهاده است. تطوّر عقل، يعنى خروج اضطرارى او از يك منزل- بر اثر رسيدن به بن بست- و ورودش به منزلى ديگر و نوآورى هاى او يعنى تلاش براى مستوركردن بحران درونى يك منزل. امروز عقل قرن بيستم پس از عبور از آخرين دوره تحوّل، دوران وضع و جعل، در ميانه بحرانى همه جانبه و فراگير گرفتار آمده است. نوانديشى و نوآورى مدام و لحظه به لحظه او، نه حكايت از شادابى و خرّمى كه نشان از ويرانى و آشفتگى دارد. او بايد مدام پاسخ گوى پرسش ها، تقاضاها و توقّعات فزاينده باشد و از اين رو همواره بايد امر جديدى ارائه كند و براى اين تجدّد دائم، به كشفيات علمى و اطّلاعات تجربى تازه نيازمند است و همين علم و اطّلاع روزافزون- و محصولات آن- بر شتاب زمان افزوده است. در نتيجه روز، ماه و سال امروز سرعت و شتابى به مراتب بيشتر و افزون تر از روزها و سال هاى قرون گذشته دارد. زمان در گرداب سرعتى تب آلوده و شتابى سرسام آور افتاده و بى مقصد و كور، بر گرد خود مى چرخد و با سرعت تمام به پايان خود نزديك مى شود. پايان زمان يعنى به نهايت رسيدن تمام راه هاى مولود علم و ادراك بشرى؛ و آخرالزّمان يعنى آخرالعقل. آنجا كه عقل ادبار، پس از هزاران سال تلاش و جِدّ و جهد براى معمارى بناى استقلال انسان و انفكاك او از حق، به بن بست مى رسد، زمان فانى نيز بى وجه مى شود و ضرورت وجودى خود را از دست مى دهد. هم پا و همراه عقل، زمان نيز خسته و فرسوده مى گردد. با اين عقل فرسوده و از نفس افتاده، و درون اين زمان ناتوان و هويت از كف داده، چهره خسران آدمى بيشتر و بيشتر هويدا مى شود. در چنين وضعيتى است كه ماهيت فسادانگيز و فسق افروز ادبار به حق، عيان و حقيقت عقل و زمان برملا خواهد شد.
تاريخ عقل ادبار، سراسر جهل مضاعف و مشدّد در باب حقايق هستى بوده است. پافشارى او بر اين جهل زمخت، بر امتداد تاريخ و بر حجاب هاى او افزوده است. اكنون اين عقل پس از طى دوره تجدّد، در زائده اى پس از تجدّد قرار گرفته، بناى ايمان به عقل متزلزل شده و پايه هاى عمارت و امارت عقلانيت در حال فروريختن است. غايت و نهايت عقلانيت كه اعتراف به جهل و اقرار به نادانى يعنى خروج از ظلمت جهل مركب است، امروز در حال تحقّق است.
در اين نقطه پايانى كه تمام استعدادهاى عقل فعليت يافته، همه بذرهاى نهفته در ذاتش شكفته شده و به برگ و بار نشسته و عقل نتوانسته آرمان شهر موعود را در زمين بيافريند، و بت عقل در دل آدميان شكسته، و آنان رفته رفته به وادى جهل بسيط قدم نهادهاند و دو راه در برابر آنان گشوده است. اين دوره نهايى، در حقيقت تبلور كلّ دوره هايى است كه از آغاز تاريخ در برابر انسان وجود داشته و انسان امروز وارث آن شده است. اين دوره، دوره خاك و خداست؛ يكى از آنها آخرين مرتبه هبوط آدمى از خدا به خاك؛ يعنى سقوط و انحطاط نهايى او را متحقّق مى كند و ديگرى آخرين سرمنزل صعود انسان از خاك به خداست.
اين دوره، دوره آخرالزّمان است و هر يك از آنها آخرين خطوط سيماى دوگانه بشرى را ترسيم مى كند و جملات پايانى، و سرنوشت دو كتاب را رقم مى زند. كتاب ادبار، غفلت، خسران، زمان، شيطان، جبر و اضطرار و صحيفه عشق، ايمان، تفكر، آزادى، عمل صالح و انتظار. اين دوره، دوره فراگيرى است كه تمام راه هاى موجود، در ذيل يكى از آن دو حلّ و هضم مى شود و مندرج است. اين دو راه عبارتند از: راه شرق و راه غرب. مرادم شرق و غرب جغرافيايى نيست. راه شرق، حكمت مشرقى و ايمان، يعنى راه اقبال به شمس حقيقت، رويكرد به نور، توجّه به حق، شستشوى خويش در كوثر عشق و ايمان، زدودن و ستردن غبار جهل و ملال با زلال وصال، و گشودن روزنه هاى دنياى انسان به ساحت غيب و راه غرب و تعقّل مغربى يعنى راه افول و غروب خورشيد حقيقت، ادبار به نور، نيست انگارى و رويكرد به عدم، و گام زدن در راهى كه به سوى اضطرار مطلق كه تجسد نهايى جبر خشن تاريخ است، منتهى مى شود.
راه غرب راهى است كه به پايان قرن بيستم رسيده و در تدارك ورودى پرهول و هراس به قرن بيست ويكم است. راه غرب را قرن بيستمى ها مى روند و آنها كسانى هستند كه يك رويداد موازى عظيم در تاريخ عقل را نديده انگاشتهاند؛ ظهور پيامبر اسلام (ص) اگر اين نظريه را بپذيريم كه حضور پيامبران در طول تاريخ، پديده اى است مقارن و موازى با تحوّلات عقل، تا به عنوان حجّت هاى ظاهرى، مردم هر عصر را دستگيرى و بر مكر شيطان آگاه كنند، در آن صورت نديده گرفتن آخرين پيامبر، مولود غفلت و ناآگاهى از ساز و كار حركت عقل در تاريخ و بى توجّهى به آخرين تحوّلات اساسى عقل، و مؤدّى به توغّل در عقل زدگى و استمرار بخشيدن به راهى است كه ادبار به حق را در پايان قرن بيستم تحويل قرن بيست و يكم مى دهد.
فرهنگ و اخلاق مسلّط قرن بيستمى، فرهنگ گسست تام و تمام از حق و در واقع فرهنگ بى فرهنگى است؛ فرهنگ و اخلاقى كه يك حقيقت ره آموز و سرنوشت ساز را در تاريخ، مسكوت نهاده و بدين ترتيب هويت تاريخى خود را گم كرده است و از اين رو براى جبران اين خسارت عظيم، به سلطه جويى و اقتدارطلبى گراييده و