ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٨ - تشرّف سوم؛ دوستان ما ناراحت نيستند
اسكان مشكل مىنمود. در اين هنگام سيّدى عرب- كه شالى سبز به كمر داشت- نزد من آمد و فرمود: سلام عليكم! حاج محمّد على! شماها پانزده نفر هستيد؟! عرض كردم: بله! فرمود: اين پانزده بليط را بگيريد و همينجا باشيد! من مىروم بغداد و بعد از نيمساعت با قطار برمىگردم و يك كوپه (اتاق) دربست براى شما نگه مىدارم. شما از جاى خود حركت نكنيد!
قطارى از كركوك آمد و سيّد سوار شد و رفت. بعد از نيم ساعت قطارى آمد و جمعيّت هجوم آوردند. رفقا و همراهان من خواستند سوار شوند كه من مانع شدم و آنها از اين حركت من كمى ناراحت شدند. همه كه سوار شدند، آن سيّد آمد و ما را در يك كوپه دربست سوار قطار كرد. وقتى وارد سامرا شديم آن سيّد بزرگوار به من فرمود: شما- به اتّفاق همراهان به منزل سيّد عبّاس خادم برويد!
من [نشانى سيّد عبّاس خادم را يافتم] و نزد او رفته، گفتم: ما پانزده نفر هستيم، شش روز هم در اينجا مىمانيم و دو اتاق مىخواهيم. ضمناً هزينه و كرايه محل چقدر مىشود؟
سيّد عباس خادم گفت: يك آقاى سيّدى كرايه شش روز شما را به همراه مخارج خوراك و زيارتنامهخوان پرداخت و فرمود كه: «روزى هم، دو مرتبه شما را به سرداب و حرم ببرم!».
گفتم: آن سيّد كجاست؟ گفت: همين الآن از پلّههاى ساختمان پايين رفت. فوراً به دنبال سيّد پايين آمدم امّا هر چه گشتم او را نديدم و نيافتم. دوباره به سيّد عبّاس خادم مراجعه كردم و گفتم: آن سيّد هزينه پانزده بليط را از ما طلبكار بود. نمىدانى كجا رفت؟ گفت: من نمىدانم! تازه تمام مخارج شما را هم در اين شش روز پرداخت كرده است!
[زيارات كاظمين و سامرا كه تمام شد] دوباره به كربلا برگشتيم. در كربلا نزد مرحوم آيتالله سيّد مهدى شيرازى- از مراجع معظّم تقليد- رفتم، جريان را براى آقا نقل كردم و درباره بدهى خود به آن سيّد عرب بزرگوار پرسيدم. مرحوم آيتالله شيرازى فكرى كردند و بعد فرمودند: در جمع شما از سادات كسى هست؟
عرض كردم: بله، يك پيرزن علويّه كهنسالى است!
فرمود: امام زمان (ع) شما را- به خاطر احترام به آن پيرزن علويّه- ميهمان كرده است!
مرحوم شهيد دستغيب در خاتمه تشرّف مىنويسد: «به نظر حقير، شايد آن سيّد بزرگوار عرب- يكى از «رجال الغيب» يا «ابدال»- كه ملازم خدمت آن حضرتاند- بوده باشد».[١]
تشرّف دوم؛ آماده شدن مقدّمات زيارت كربلا
شهيد محراب و معلّم اخلاق، مرحوم آيتالله دستغيب همچنين اين تشرّف را كه از زبان بنده برگزيده و برتر خدا، مرحوم فشندى تهرانى شنيده، در كتاب «داستانهاى شگفت» خود آورده است:
«قريب بيست سال پيش، شب جمعهاى به همراه آقا سيّد محمّد على باقر خيّاط و ديگر دوستان به مسجد جمكران رفته بوديم. در آنجا همه [بعد از اعمال و آداب مسجد] خوابيدند و تنها من و پيرمردى بيدار بوديم. او بر پشت بام، شمعى روشن كرده و [در پرتو آن] دعا مىخواند. من هم به نماز شب مشغول بودم. در اين وقت ديدم كه ناگاه هوا روشن شد. با خود گفتم: حتماً ماه طلوع كرده است. امّا هر چه نگاه كردم. ماه را [در آسمان] نديدم! يك مرتبه متوجّه شدم كه در فاصله پانصد مترى من، سيّد بزرگوارى در زير درختى ايستاده است و اين نور [تابش] از آن آقا مىباشد. به پير مردِ كنارِ خود گفتم: شما كنار آن درخت، آقايى رامىبينيد؟! پيرمرد گفت: هوا تاريك است و چيزى هم ديده نمىشود [تو هم] خوابت مىآيد، برو بگير بخواب!
دانستم كه پيرمرد سيّد را نمىبيند.
[در اين وقت به نزد سيّد رفتم] عرضه داشتم: آقا دلم مىخواهد به كربلا بروم امّا نه پولى دارم و نه گذرنامهاى. اگر تا صبح پنجشنبه آينده، گذرنامه من با پول آماده شد، مىدانم كه امام زمان (ع) هستيد و گرنه يكى از سادات مىباشيد. [بعد از عرض اين حاجت] ناگهان ديدم كه همهجا تاريك شد و آن آقا هم نيست. صبح، داستان را براى رفقا و همراهان تعريف كردم. بعضى از آنها مرا مسخره كردند [و به سادهدلى من خنديدند].
گذشت تا روز چهارشنبه هفته آينده آن؛ صبح زود در ميدان فوزيه [ميدان امام حسين (ع) فعلى] براى كارى رفتم و به خاطر باران، كنار ديوارى ايستادم. در اين هنگام پيرمردى ناشناس نزد من آمد و گفت: حاج محمّد على! مايل هستى به كربلا بروى؟!
عرض كردم: خيلى مايلم امّا نه پولى دارم و نه گذرنامهاى!
گفت: شما دو عدد عكس با دو عدد رونوشت شناسنامه براى من آماده كن!
گفتم: عيالم را مىخواهم ببرم! گفت: او هم مانعى ندارد!
با عجله به خانه رفتم، اسناد و مدارك را برداشتم، آوردم و به پيرمرد دادم. پيرمرد گفت: فردا صبح همين وقت اينجا بياييد و مدارك و گذرنامههاى خود را از من بگيريد!
فردا صبح به همان محل رفتم. پيرمرد آمد و گذرنامهها را با ويزاى عراقى به همراه پنج هزار تومان پول به من داد و رفت و بعد هم ديگر او را نديدم.
از آنجا به منزل آقا سيّد محمّد باقر خيّاط- كه در آن مجلس ختمِ صلوات برقرار بود- رفتم. بعضى از رفقا و همراهان آن شب از راه تمسخر به من گفتند: حاج محمّد على! گذرنامهها را گرفتى؟
گفتم: بله! و گذرنامهها را با پول به آنها نشان دادم [با تعجّب] تاريخ گذرنامه را خواندند و ديدند تاريخ آن روز چهارشنبه است. همه به گريه افتادند و گفتند: خوشا به سعادتت! ما كه سعادت نداشتيم.[٢]
تشرّف سوم؛ دوستان ما ناراحت نيستند
اين تشرّف نيز از زبان مرحوم آيتالله العظمى بهجت درباره حاج محمّد على فشندى نقل شده است. ايشان فرمودند: حاج محمّد على فشندى هنگام تشرّف به محضر