ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٦ - روزى كه دنيا به آخر رسيد
ولى علىرغم همه اين كليشهها و تكرارها، فيلم «آغاز» از نوآورىهايى برخوردار است كه مىتواند باعث جذّابيتش شود. از جمله رويهاى كه فيلم در سكانسهاى انتهايى خود باز مىيابد. در واقع تا زمانى كه جان كاستلر بالاخره با سماجت درى را كه لوسينداى ٩ ساله با ناخنهايش بر رويش كندهكارى كرده بوده و احتمالًا آدرس مكان امن گريز از فاجعه آخرالزّمانى را داده بوده، پيدا كرده و محلّ نقطه امن را كشف مىكند (كه گويا همان كانكس متروكه لوسيندا است)، مخاطب همچنان بر اين تصوّر است كه همه چيز آن چنان كه وى پيشبينى كرده بوده، به انتها مىرسد يعنى همه آن فاجعه اقليمى نمىتواند گزندى به قهرمانان داستان ما برساند و آنها در همان مكان امن زنده مىمانند، ولى از صحنه فوق به بعد به تدريج، پيشبينىهاى مخاطب در فيلم به وقوع نمىپيوندد.
دايانا با اتومبيلش، كيلب و ابى را مىبرد و جان را قال مىگذارد. در مرحله بعد همان موجودات عجيب و غريب، بچهها را همراه خود برده و حالا دايانا را جا مىگذارند. دايانا در تعقيب آنها دچار سانحه شده و در ميان ناباورى تماشاگر فيلم، مىميرد. بالاخره جان به بچهها مىرسد و آنها از مكان امنى كه آن موجودات مىخواهند ببرندشان، براى جان تعريف مىكنند (باز هم در اينجا تماشاگر پيشگو مىتواند قانع شود، چون بالاخره قهرمان داستان ما، يعنى جان كاستلر همراه بچهها نجات خواهد يافت و شايد هم، مانند آنچه در فيلم «روزى كه زمين از حركت ايستاد» يك واسطهاى پيدا كند تا شفاعت كرده، آن موجودات را از شرّ نابودى كره زمين، منصرف سازند! امّا به قول معروف، زهى خيال باطل براى مخاطبان كليشهاى كه در اينجا نه تنها آن موجودات (كه ديگر معلوم مىشود اصلًا فضايى، به معنى ساكنان كرات ديگر نبوده و از جهان باقى آمدهاند) از خير بردن بچهها نمىگذرند بلكه حتّى اجازه نمىدهند كه جان هم با آنان همراه شود و حتّى خواهش وى را با بىاعتنايى رد مىكنند!! شايد تا اينجا هم هنوز براى تماشاگر حرفهاى اميدى باقى باشد كه فيلم با پايانى كليشهاى تمام شود، يعنى سرانجام، جان، كره زمين را نجات داده، در انتظار بازگشت بچهها بماند. اتفاقاً وقتى پس از رفتن بچهها و دور شدن آن شىء غولپيكر سفينه مانند، جان بىهوش شده و سپس با بارش قطرات باران به هوش مىآيد، يك لحظه همان بيننده پيگير، فكر مىكند كه خب، بالاخره تمام شد و كره زمين نجات يافت، امّا هنگامى كه جان به شهر مىرسد، آن را در يك تلاطم پاوكاليپسى به سبك و سياق صحنههاى ذهنى فيلم «ايثار» (آندرى تاركوفسكى) مشاهده مىكند كه همه آدمها وحشتزده در حال گريز هستند، فقط پدر و مادر جان به دليل اعتقادات و باورهاى آخرالزّمانىشان، سرنوشت را پذيرفتهاند و در آغوش يكديگر همهسوزى پايانى را قبول مىكنند. آخرين جمله پدر جان هم، خطاب به وى جالب است و مىتواند نشانهاى ديگر بر ايدئولوژيك بودن فيلم «آگاه» باشد. پدر مىگويد: «اين پايان نيست، جان» و جان با آرامش پاسخ مىدهد: «مىدانم».
در يكى از تراژيكترين صحنههاى آخرالزّمانى تاريخ سينما، زمين نابود مىشود و در آتش مىسوزد، در حالى كه گروهى از انسانها، از جمله كيلب و ابى به آسمان و مكانى بهشت گونه رفتهاند تا به قول خودشان در زمانى ديگر بازگردند و از نو شروع كنند. (حتّى در قسمت سوم «ترميناتور» با عنوان «بر آمدن ماشينها» كه نام ديگرش «جنگ آرمگدون» است، زمين دچار همهسوزى مىشود، اوّلًا تماشاگر اين نابودى را مشاهده نمىكند و ثانياً جان كانرز و دوست دخترش، در همين كره زمين باقى مىمانند تا دوران جديد را شروع كنند).
اين بخش از فيلم «آگاه» كه در آثار پيشين اوانجليستى چندان مورد روايت قرار نگرفته بود، در باورهاى اين فرقه صهيونيستى به «عروج مسيحيان نوتولّد يافته» معروف است و آن دسته قليل از مسيحيان و يهوديان را شامل مىشود كه با اعتقاد به آرمگدون، جنگ آخرالزّمان و برپايى اسرائيل، منتظر بازگشت حضرت مسيح (ع) شوند و در اين مسير، گويا با سربرآوردن دجّال يا آنتى كرايست به آسمان مىروند، در حالى كه زمين در آتش ضدّ مسيح مىسوزد و سپس (پس از گذشت ٧ سال) حضرت مسيح و آن نوتولّد يافتهها به زمين بازخواهند گشت، طى نبردى خونين به نام آرمگدون همه دشمنانشان را از بين خواهند برد و هزار سال حاكميت بر كره زمين را آغاز خواهند نمود. در فيلم «آگاه» در واقع كيلب و ابى به نوعى همان «مسيحيان نوتولّد يافته» هستند كه در ميان همهسوزى كره زمين به آسمان رفته و در مكانى بهشت گونه، سكنا گزيده و خود مىگويند كه بازخواهند گشت تا همه چيز را از نو شروع كنند.
جرى فالول از رهبران اوانجليست در كتابش مىنويسد كه: مطابق اعتقادات اوانجليستها در آخرالزّمان، يهوديان از سراسر جهان بايد به سرزمين فلسطين مهاجرت كنند و همزمان با ظاهر شدن دجّال (آنتى كرايست)، ١٤٤ هزار نفر از يهوديان به مسيح اعتقاد پيدا خواهند نمود و همراه «مسيحيان دوباره توّلد يافته» و مسيح به بهشت خواهند رفت و آنگاه تمامى يهوديان باقى مانده جهان به دست دجّال كشته خواهند شد. هفت سال بعد از ظاهر شدن دجّال، مسيح همراه مسيحيان دوباره تولّد يافته به زمين فرود خواهند آمد و دجّال را در محلّ فلسطين، در جنگ نهايى مقدّس (آرمگدون) شكست خواهند داد و مسيح پس از آن، براى مدّت هزار سال، حكومت جهانى را به پايتختى بيتالمقدّس رهبرى خواهد كرد.
هال ليندسى، از ديگر رهبران اوانجليست در كتاب معروف خود به نام «زمين، سياره بزرگ مرحوم» مىنويسد: «... نسلى كه از ١٩٤٨ (يعنى از زمان تشكيل دولت اسرائيل) به اين سو به دنيا آمده است، شاهد عينى دومين ظهور مسيح خواهد بود. امّا پيش از آن رويداد، ما بايد هم جنگ يأجوج و مأجوج را ببينيم و هم نبرد هارمجدون (يا آرمگدون) را، كشتار همهسوزى بدين گونه آغاز خواهد شد ...»
پت رابرتسون كه مانند ساير اوانجليستها طرفدار سرسخت اسرائيل و صهيونيسم است، مطابق اعتقادات جديد پروتستانها درباره «عملى نمودن خواستههاى مسيح» و «تحقّق پيشگويىهاى انجيل»، تأييد همهجانبه از دولت اسرائيل را يك وظيفه دينى براى خود مىدانست. رابرتسون مانند ديگر اوانجليستها به طور گسترده چنين تبليغ مىكرد كه مسيح تا سال ٢٠٠٧ حتماً ظهور خواهد نمود و كتابى را با عنوان «پايان عصر» تأليف نمود و در آن تأكيد كرد كه جنگ نهايى مقدّس