ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧١ - نكته هايى برگرفته از تشرّفات مرحوم فشندى
عرض كردم: فردا شب امام زمان (ع) به چادر حاجيان هم سر مىزنند و عنايتى مىكنند؟
فرمود: «در چادر شما، آنگاه كه روضه عمويم عبّاس (ع) خوانده مىشود، مىآيد». بعد از اين سخنان و پاسخ به اين سؤالها، آقا برخاستند تا از خيمه خارج شوند. در اين حال رو به من نموده، فرمودند: «حاج محمّد على! شما امسال به نيابت از كسى حج مىگزاريد؟»
عرض كردم: خير آقاجان! فرمودند: «مىشود از طرف پدر من امسال نيابت كنيد». عرضه داشتم: بله آقاجان!
در اين حال دو اسكناس صدريالى سعودى به من مرحمت كردند و فرمودند: «اين پول را بگير و حجّ امسالت را به نيابت پدر من انجام بده!»
پرسيدم: آقا نام پدر شما چيست؟ فرمودند: «حسن!»
عرض كردم: نام خودتان چيست؟ فرمود: «سيّد مهدى!»
آقا را تا دمِ چادر بدرقه كردم. در اين وقت آقا براى معانقه و روبوسى جهت خداحافظى برگشتند و با هم معانقهاى كرديم. خوب به ياد دارم كه خال طرف راست صورتش را بوسيدم. آقا دوباره مقدارى پول خُرد ديگر به من مرحمت كردند و فرمودند: «اين پولها را نيز به همراه داشته باش و برگرد!»
عرض كردم: آقا جان من شما را كى و كجا ملاقات خواهم كرد؟
فرمود: «وقتى كه حاجيان نماز مغرب و عشاى خود را خواندند و مدّاح كاروان شروع به ذكر مصيبت عمويم قمر بنىهاشم (ع) كرد من به چادر شما مىآيم». در اين وقت آقا از خيمه خارج شد و من ديگر او را نديدم هرچه به اين طرف و آن طرف نظر كردم، ديگر كسى را نيافتم. داخل چادر شدم و به فكر فرو رفتم. راستى او كه بود؟ سيّد مهدى فرزند حسن! از كجا نام مرا مىدانست؟ چند بار فرمود: جدّم حسين، عمويم عبّاس ... قرينهها و نشانهها را يكى پس از ديگرى كنار هم نهادم. خيلى منقلب و بىتاب شده بودم. فهميدم كه با امام زمان (ع) هم سخن بودهام.
از صداى گريه و ناله من شرطه سعودى (=پليس عربستان) سراسيمه آمد و گفت: چه شده؟ دزدها آمدهاند و اثاثيهات را غارت كردهاند؟
گفتم: نه! مشغول مناجات با خدايم. او با تعجّب به من نگاه مىكرد و سرانجام رهايم كرد و رفت. تا صبح به ياد حضرت گريستم.
فرداى آن روز، قصّه را براى روحانى كاروان تعريف كردم و او هم براى حاجيان نقل كرد و گفت: اى حجّاج! متوجّه باشيد كه اين كاروان مورد توجّه و عنايت امام زمان (ع) است.
همه مطالب را به روحانى كاروان گفتم جز آنكه فراموش كردم بگويم، آقا وعده كرده كه شب، به هنگام ذكر مصيبت عمويش قمربنىهاشم (ع) به چادر ما بيايد.
شب هنگام، حاجيان پس از نماز، روضهاى گرفتند و مدّاح كاروان هم، گُريزى به روضه علمدار كربلا، حضرت قمر بنىهاشم (ع) زدند و حالى در چادر بر پا شد. در آن وقت به ياد سخن آقا افتادم. هر چه نگاه كردم آن حضرت را درون چادر نديدم. ناراحت شدم و با خود گفتم: «خدايا! وعده امام (ع) حق است!»
در اين وقت امام به خيمه تشريففرما شدند و در ميان حاجيان نشستند و در مصيبت عموى خود گريستند.
من كه آقا را ديدم، خواستم تا عرض ادبى كنم و بوسهاى بر پاى حضرتش بزنم و به مردم بگويم كه: «بياييد و امام زمانتان را ببينيد!»
كه امام اشارتى كردند و من بىاراده و بىاختيار بر جاى خود ايستادم. روضه كه تمام شد، آقا نيز برخاستند و خيمه را ترك كردند و من ديگر حضرت را نديدم.[١]
نكتههايى برگرفته از تشرّفات مرحوم فشندى
از تأمّل و درنگ در تشرّفات مرحوم فشندى، مىتوان بهراحتى سرّ توفيقات اين مرد خدا را دريافت. از آنجايى كه رمز و راز و سرّ توفيقات او موضوع مقالهاى ديگر مىباشد به جهت خوددارى از طولانى شدن اين نوشتار، از آوردن آن صرفنظر شد و تنها به چند نكته اساسى آن اشارت مىرود.
١. ضرورت احسان به سلسله جليله سادات؛
٢. اهتمام به زيارت سيّدالشّهدا (ع)؛
٣. شوق به ديدار امام عصر (ع)؛
٤. اهتمام و عنايت به نماز شب؛
٥. اهتمام به حضور در مجالس ختم صلوات؛
٦. اهتمام به حضور در مشاهد مشرّفه امامان اطهار (ع) و مسجد مقدّس جمكران؛
٧. اهتمام به حضور در مناسك حج (٢٠ سفر) به شوق ديدار كعبه مقصود و قبله موعود؛
و نكتههايى ديگر كه تفصيل آن در مقالهاى ديگر تقديم خواهد شد.
پىنوشتها:
[١]. دائرةالمعارف تشيّع، ج ١٢، ص ٣١٥.
[٢]. دستغيب، سيد عبدالحسين، داستانهاى شگفت، ص ٤١٠.
[٣]. قاضى زاهدى، احمد، شيفتگان حضرت مهدى (ع)، ج ١، ص ١٤٩.
[٤]. ناصرى دولتآبادى، محمّد، آب حيات، ص ٣٨٩.
[٥]. علّامه محمّد، خاطرات شصت سال خدمتگزارى، صص ٩٠ و ٩١.
[٦]. داستانهاى شفگت، صص ٤١٢- ٤١٤.
[٧]. همان، صص ٤١٧- ٤١٨.
[٨]. رُخشاد، محمّد حسين، در محضر بهجت، ج ٢، ص ١٧٨.
[٩]. شيفتگان حضرت مهدى (ع)، ج ١، ص ١٥٥.
[١٠]. همان، ص ١٥٤.
[١١]. آب حيات، صص ٣٨٩- ٣٩٣.