ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - تشرّف ششم؛ امام زمان (ع) در صحراى عرفات
حضرت صاحب (ع)، عرض مىكند: مردم دعاى توسّل مىخوانند و در انتظار شما هستند و شما را مىخواهند و دوستان شما ناراحتاند. حضرت مىفرمايند: دوستان ما ناراحت نيستند![١]
تشرّف چهارم؛ شيعيان ما، بهاندازه آب خوردنى ما را نمىخواهند
احمد قاضى زاهدى در كتاب «شيفتگان حضرت مهدى (ع)» از زبان مرحوم فشندى تهرانى آورده است: «در مسجد جمكران اعمال را به جا آورده، به همراه همسرم برمىگشتم. در راه، آقايى نورانى را ديدم كه داخل صحن شده، قصد دارند به طرف مسجد بروند. با خود گفتم: اين سيّد در اين هواى گرم تابستان تازه از راه رسيده و [حتماً] تشنه است. به طرف سيّد رفتم و ظرف آبى را به ايشان تعارف كردم. [سيّد ظرف آب را گرفت و نوشيد] و ظرف آن را برگرداند. در اين حال عرضه داشتم: آقا شما دعا كنيد و فرج امام زمان (ع) را از خدا بخواهيد تا امرِ فرجِ ايشان نزديك شود!
آقا فرمودند: «شيعيان ما بهاندازه آب خوردنى، ما را نمىخواهند. اگر بخواهند، دعا مىكنند و فرجِ ما مىرسد»
اين سخن را فرمود و تا نگاه كردم كسى را نديدم. فهميدم كه وجود اقدس امام زمان (ع) را زيارت كردهام و حضرتش، امر به دعا كرده است».[٢]
تشرّف پنجم؛ تبسّم امام زمان (ع)
همچنين در مسجد خَيْف در منا، زير طاق، در حالى كه به بُرد يمانى احرام بسته، مشغول عبادت بودم، امام را زيارت نمودم. سلام كردم، پاسخ دادند و تبسّم فرمودند. در اين حال خانمى از كاروان ما، از پشت سر مرا صدا زد، تا برگشتم ديگر كسى را نديدم.[٣]
تشرّف ششم؛ امام زمان (ع) در صحراى عرفات
اين تشرّف از مهمترين و روحافزاترين رويدادهاى زندگانى مرحوم فشندى (ره) است. تشرّف حاضر، به سبب بعضى از جنبههاى منحصر به فرد- كه به برخى از آنها اشاره خواهد شد، مورد توجّه تعداد زيادى از شيفتگان امام عصر (ع) مىباشد.
آيتالله ناصرى دولتآبادى كه خود مستقيماً از زبان حاجى شنيده و در كتاب «آب حيات» آورده است. همچنين جناب قاضى زاهدى نيز آن را از زبان آن مرحوم شنيده و در كتاب خود نقل كرده است. ما اينك تلفيق دو روايت را جهت تتميم آن براى خوانندگان محترم مىآوريم.
حاج محمّد على فشندى تهرانى مىگويد: سال اوّلى كه به مكّه مكرّمه مشرّف شدم، از خداى مهربان در آنجا خواستم كه توفيق دهد تا در سالهاى بعد نيز، تا بيست سفر به مكّه بيايم تا شايد اميرالحاج و امام زمان (ع) را هم زيارت كنم. خداوند هم توفيقى بخشيد و منّتى نهاد كه من علاوه بر آن بيست سفر، چند بار ديگر نيز به زيارت خانه خدا موفّق شدم.
ساليانى بود كه به همراه كاروانى- به عنوان خدمه و كمكىِ كاروان- مشرّف مىشدم تا اينكه در سالى [ظاهراً ١٣٥٣ شمسى] مدير كاروان به من اطّلاع داد كه امسال از بردنِ من معذور است. شايد تصوّر و پندار او اين بود كه سنّ من رو به پيرى رفته و نگران بود كه نتوانم در كارهاى خدماتى كاروان به او يارى برسانم. از شنيدن اين خبر خيلى افسرده و پژمرده شدم. لذا به سوى مشهد مقدّس حركت كردم تا دست توسّلى به دامان سلطان طوس، حضرت رضا (ع) بزنم و از ايشان بخواهم كه سفر معنوى حج را امسال نيز نصيب من كند.
در حرم خيلى منقلب و مضطرب بودم و به سختى مىگريستم و از آن حضرت روايى حاجتِ خود را مىخواستم. پس از زيارتِ جانانه، به قصد بازگشت به تهران با آن حضرت وداع كرده، از حرم خارج شدم. در اين حين، سيّدى مرا صدا زد و فرمود: «آقا! سفر شما را حضرت حجّت (ع) امضا كردند و فرمودند: به حاج محمّد على بگو برو! منتظر تو هستند!»
من از سيّد پرسيدم: خود حضرت اين سخن را فرمودند؟
سيّد گفت: بله!
من نيز بدون درنگ به منزل خود در تهران بازگشتم. به محض آنكه به خانه رسيدم، همسرم با عجله گفت: اين چند روز را كجا بودى؟ مرتّب از كاروان زنگ مىزنند و مىخواهند شما را با خود همراه ببرند.
من هم بلافاصله به مدير كاروان مراجعه كردم و پرسيدم: شما كه نيّت بردن مرا نداشتيد، حالا چه شده كه مىخواهيد مرا هم در اين سفر همراه كنيد؟! مدير كاروان سربسته اشاره كرد كه از تصميم قبلى خود پشيمان شده و مىخواهد من نيز در اين سفر طبق معمول سالهاى گذشته- به عنوان خدمه- با او همراهى كنم.
به هر ترتيب، به عنوان كمكىِ كاروان به مكّه مشرّف شديم. شب هشتم ماه، كه فرداى آن روز حاجيان مىبايد در عرفات باشند، مدير كاروان مرا خواست و گفت: وسايل كاروان را زودتر از ديگر كاروانها به مِنا منتقل كن و در عرفات در كنار «جبلالرّحمة» خيمهها را برپا ساز تا كاروان ما در بهترين جاى ممكن سكنا گزيند. من نيز فوراً لوازم و خيمهها را با اتومبيلى به آنجا منتقل كردم، چادرها را برافراشتم و فرشها