حضرت آيتاللّه العظمى حاج سيد محمد رضا گلپايگانى به روايت اسناد ساواك

حضرت آيتاللّه العظمى حاج سيد محمد رضا گلپايگانى به روايت اسناد ساواك - -- - الصفحة ٤٨

آمده و با كمال وقاحت خواهش كرده بود كه معظم‌له آن واقعه را تبريك بگويند. در پاسخ فرموده بودند:

«خواسته شما درست بدان مى‌ماند كه يزيد به امام زين‌العابدين (ع) بگويد: اكنون كه پدرت امام حسين (ع) را كشتم بيا و براى اين جريان تبريك بگو.»

اين جواب كوبنده چنان آن شخص را ناراحت كرده بود كه گفته بود همينطور به ايشان- شاه- بگويم؟ فرموده بودند. بگو.[١] ج- در قضيه تاجگذارى شاه يك فرد ملبس به لباس روحانيت كه مشرب صوفيگرى داشت و شاهدوست بود[٢] با تاج نبات از قم به تهران، كاخ سعدآباد رفته و خود را نماينده روحانيت معرفى كرده بود. بعد آن شخص، به اصطلاح تفسيرى را كه بر قرآن نوشته بود، به حضور علماء مى‌برد. در گزارش ساواك چنين نوشته است:

«آقاى گلپايگانى از قبول كتب، امتناع ورزيده و اظهار داشته است كه راه ما با شما سوا و جدا است و هنگامى كه آقاى بلاغى منزل گلپايگانى را ترك مى‌نموده است، سيد مهدى گلپايگانى (فرزند ايشان) به اتفاق چند نفر از طلاب دور وى حلقه زده و سيدمهدى دستور داده، قيچى فراهم كرده تا سبيلهاى او را قيچى كند. آقاى بلاغى گفت گناه من اين است كه همراه تاج نبات رفته‌ام و بلافاصله منزل گلپايگانى را ترك گفته است.»[٣]

د- على امينى سياستمدار معروف، در حوادث طوفانى ايران در قم در منزل آيت‌اللّه گلپايگانى آمده و اجازه ملاقات خواسته بود. معظم له صريحا رد كرده بودند. او گفته بود مى‌خواهم ببينم خواسته‌هاى آقا چيست. فرموده بودند به او بگوييد خواسته‌ها و انظار من در اعلاميه‌ها و نوشته‌هايم منعكس است. او گفته بود پس اعلاميه‌هاى ايشان را بياوريد. آنگاه مقدارى از اعلاميه‌هاى موجود ايشان را به او داده بودند و او شكست خورده از آنجا برگشته بود.[٤]


[١]- ر. ك: همان، ص ١٢١.

[٢]- ر. ك: سند شماره: ٣٢٦٥/ ٢١- ٩/ ٩/ ٤٦ و سند ٣٤٠١/ ٢١- ١١/ ٩/ ٤٦ و سند: ١٢/ ٩/ ٤٦ و سند شماره: ٣٥٧١/ ٢١- ٣/ ١٠/ ٤٦ و ...

[٣]- ر. ك: همان، ص ١٢١ و نيز به اسناد شماره ٣٢٦٤/ ٢١- ٩/ ٩/ ٤٦ و سند شماره: ٣٤٠١/ ٢١- ١١/ ٩/ ٤٦ و سند ١٢/ ٩/ ٤٦ و ١٦/ ٩/ ٤٦ و سند شماره ٣٥٧١/ ٢١- ٣/ ١٠/ ٤٦ و سند ٣٧٧٦/ ٢١- ٩/ ١٠/ ٤٦ و سند شماره ١٢٢/ م- ١١/ ٦/ ١٣٤٨، اين مجموعه اسنادى.

[٤]- ر. ك: على كريمى جهرمى، پيشين، ص ١٢٤. در همان ايام شخصى به نام بهبهانى آمده و گفته بود كه از سوى شاه براى ملاقات با ايشان آمده‌ام. آيت‌اللّه گلپايگانى او را نيز طرد كردند و نپذيرفتند.