آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٥
میگویند اشتباه کردهای، درخت و باغ کجاست؟! آنها سوارند که دارند میآیند، پرچمهای آنها و سرهای اسبهای آنهاست که از دور به نظرت میآید که اینها درخت است. معلوم بود قضیه چیست؛ چون خبر شهادت مسلم هم قبلا اعلام شده و به آن حضرت رسیده بود.
آنجا کوهی بود به نام ذیحَثم در طرف دست چپ، حضرت فرمود که به طرف این کوه بروید که در آنجا پشتتان به کوه باشد تا از یک طرف امنیت داشته باشید. به سرعت خودشان را کشیدند، آنها هم با سرعت بیشتر خودشان را رساندند. تا اینها رسیدند آنها هم رسیدند. حرّ به دستور عبیدالله زیاد خیلی به سرعت رانده و آمده است، وسط روز اسبها و مردهایش همه تشنه هستند. در منزل پیش، اباعبدالله دستور دادهاند که هرچه مشک
هست، مشک ذخیره هم هرچه دارید، همه را آب کنید و بر این اسبها و شترهایی که یدک میکشید بار کنید و بیاورید. چندین برابر احتیاج خودشان آب برداشتند. حرّ و افرادش رسیدند، از وضع قیافهها و اسبهای اینها پیدا بود که همهشان تشنه هستند. اباعبدالله فرمود: به اینها آب بدهید، هم به مردشان هم به اسبشان، اینها را سیراب کنید. ظرفهایی که معمولا با خودشان داشتند همه را بیرون آوردند، ظرفهای تغارمانند، مرتب مشکها را در آنها خالی کردند و دادند این اسبها خوردند و با یک ظروف دیگری انسانها را سیراب کردند.
حضرت خودشان بر این کار نظارت میکردند. مردی میگوید من اسبم را آوردم آب بدهم، تا اسب یک نفس آب خورد خواستم اسب را ببرم، فرمود: نه، نگه دار، اسب خسته است، در حال خستگی نمیتواند یک نفس آب بخورد، بگذار دو نفس سه نفس آب بخورد تا حیوان سیراب بشود. دیگری میگوید من خودم میخواستم آب بیاشامم، خواستم از سر یک مشک آب بیاشامم، دستور داد که این سر مشک را