آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢١
صداقت پیداست.
در آن قضایای سنه ١٤ که کشتار مشهد رخ داد و بلواهایی که مردم کردند، در فریمان ما هم یک غوغایی شد. مرحوم ابوی ما به دعوت مردم منبر رفتند. من بچه بودم، یادم هست و حتی آن منبر را هم درست به یاد دارم. ایشان با اینکه اهل سیاست نبودند که ملاحظات سیاسی را چگونه باید کرد یا نباید کرد، روی تکلیف شرعی خودشان آنجا بحث کردند. بعد منجر شد به آن قضایا و بعد گرفتاریهای افرادی که دخالتی داشتند و محرک بودند. آمدند ایشان را هم از فریمان گرفتند و بردند زندان. یک نوبت آزاد شدند. بار دوم از تهران آمدند، و قضایا خیلی مفصل است. یک بازرس خیلی عالی از تهران فرستاده بودند، چون ]مسئول منطقه [متهم بود که در پروندههای جریان مشهد کارهای ساختگی کردهاند. اخوی ما ـ که کمی در آن قضیه دخالت داشت ـ نقل میکرد که آن شخص ایشان و ما را خواست. به ایشان گفت خود شما بنویس جریان چیست. ابوی ما شروع کردند به نوشتن، سه صفحه را پر کردند، از اول تا آخر قضیه. و به من گفت شما هم هرچه از قضیه اطلاع داری بنویس. ما هم نوشتیم. خط ابوی ما خط خیلی خوبی بود، اخوی ما هم خط خوبی دارد. گفت اول که به دو خط نگاه کرد تعجب کرد، گفت پدر از پسر بهتر مینویسد و پسر از پدر بهتر. نوشته ابوی ما را خواند. یک نگاهی به صورت ایشان کرد و گفت این نوشته نشان میدهد تو آدم راستگویی هستی. اصلا قضایا را جوری نوشتهای که هرکس بخواند میفهمد که متن واقع است چون به ضررت هم بوده نوشتهای، به نفعت هم بوده نوشتهای، هرچه بوده نوشتهای. و راست هم میگفت. اصلا ابوی ما این جور بودند که هیچ وقت دروغ به زبان ایشان جاری نمیشد. بعد گفت که من چون در تو صداقت میبینم بر من است که هرجور هست قرار منع تعقیب