آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٣
خود داریم؟! اگر لطف و عنایت خدا نباشد ]کار سخت است.[
آن شخص دیگر میرود پیش معاویه. (چندین نفر هستند. این قصه متعدد است. یکی از آنها عَدی بن حاتم آن مرد بزرگوار است.) معاویه با آن رذالتی که دارد اول شروع میکند ]به تحریک احساسات او[ بلکه بتواند با یک حقهبازی از زبان عدی که از اصحاب امیرالمؤمنین بوده ـ و امیرالمؤمنین مدتی بود که شهید شده بود و معاویه خلیفه بود ـ یک بدی از علی بشنود یعنی او را وادار کند که یک حرفی، اقلا یک حرف کوچک هم که شده،
علیه امیرالمؤمنین بزند. میدانست که این سه پسر داشته که هر سه پسرش در صفین شهید شدند. گفت: پسرهایت طَرفه و طَریف و طارف کجایند؟ عدی هم فهمید که چه میخواهد بگوید. میخواست تحریک کند. گفت در صفین، آن وقت که با تو میجنگیدیم شهید شدند. گفت انصاف این است که علی درباره تو انصاف نداد، بچههای خودش حسن و حسین را کناری سالم نگه داشت، بچههای تو را به کشتن داد. خوب، کدام پدر است که در یک چنین مقامی یک چنین حرفی بشنود و دلش نجوشد؟ گفت: برعکس است، من درباره علی انصاف ندادم، نباید امروز علی در زیر خاکها پنهان باشد و من روی زمین راه بروم. معاویه دید نه، قضیه خیلی سفت و محکم است، از در دیگر وارد شد، گفت از این حرفها بگذریم، عدی! من دلم میخواهد اندکی علی را آن طور که از نزدیک دیدهای برای من توصیف کنی. گفت: این حرفها را رها کن، لزومی ندارد. گفت: نه. عدی شروع کرد درباره امیرالمؤمنین سخن گفتن که در معاشرتهایش، در خلوتهایش، در جلوتهایش، در جنگها، در صلحها چنین بود، با فقرا چنین بود، با اغنیا چنین بود، با زورمندان چنین بود، با زیردستها چنین بود، اخلاق فردیاش چنین بود. تا کشاند به موضوع عبادتها، گفت: معاویه! یک شب من تصادفآ علی را در محراب عبادتش