آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٩
پیغمبری نمیکنی؟ اگر تو ادعای پیغمبری بکنی مردم از تو میپذیرند. بوعلی گفت که این جور نیست، اشتباه میکنی. پیغمبران غیر از ماها هستند. گفت: نه، تو اگر ادعای پیغمبری هم بکنی میپذیرند. بوعلی گفت حالا باشد یک روزی من به تو میگویم.
در یکی از مسافرتها[١] ، هوای سرد زمستان، درحالی که برف آمده بود، یک شب با همدیگر در یک اتاق خوابیده بودند. مقارن طلوع صبح بود، یکدفعه شاگردش را صدا کرد و گفت: برخیز. گفت: چه امری دارید؟ گفت: خیلی تشنهام، زود آب به من برسان، میخواهم آب بخورم. حالا در هوای به این سردی در حالی که لحاف را گرم کرده، از زیر این لحاف بیرون آمدن کار آسانی نیست؛ آدم برود، باز تا کی لحافش را گرم کند. بوعلی خودش طبیب بود و بهمنیار طب هم پیش او خوانده بود. (میگویند آدم تنبل را وقتی دستور بدهی، نصیحتهای پدرانه به تو میکند.) شروع کرد به فلسفهچینی کردن که آخر این وقت شب معده التهاب دارد؛ در حال التهاب معده، خودتان بهتر میدانید اگر انسان بخواهد آب بخورد و یکدفعه آب سرد بر معده ملتهب برود معده را صدمه میزند. گفت: من به تو میگویم آب بیاور؛ تو اینها را از خود من یاد گرفتهای، به من میخواهی تحویل بدهی؟! باز شروع کرد از این حرفها گفتن که حالا کمی صبر کنید دو سه ساعت دیگر و...
در همین وقت صدای مؤذن در مأذنه بلند شد. بوعلی گفت: من آب نمیخواستم، میخواستم به آن حرف تو جواب بدهم. من نباید ادعای پیغمبری بکنم. تو شاگرد بیست ساله من هستی، من میگویم تشنهام، دارم از تشنگی میمیرم، تو در مقابل من فلسفهچینی میکنی. پیغمبر آن کسی
[١] .بوعلی خيلی در سفر بوده.