اسلام و کثرت گرايي ديني - لگنهاوزن، محمد - الصفحة ١٢٦ - و) هفت دليل بر بطلان نسبيت فرهنگي دين
در مقايسه با نسبيت فرهنگي مطرح شده از سوي هيك قطعاً از تفوّق بيشتري برخوردار است، با اين همه نمي توانيم راه به جايي ببريم، در تبيين رضايت بخشتري از كثرت اديان بيشتر بر اين نكته تأكيد شده است كه بخشي از برنامه الهي بايد اين باشد كه وحي يا تجليات متوالي بر اساس زمينه معنوي اديان پيش از خود استوار شده باشند.
براي تبيين كثرت اديان در نظر گرفتن تفاوتهاي فرهنگي و نقش هايي كه اديان بزرگ در فرهنگ هاي گوناگون ايفا مي کنند، كافي به نظر نمي رسد؛ زيرا اين گونه به قضيه نگريستن عنصر پوياي معنويت انسان و دين را ناديده مي گيرد. همچنان كه تاريخ شكوفا مي شود و فرهنگ ها تكامل پيدا كرده و رو به زوال مي نهند، فرصتها براي درك صورتهاي مختلف تجلي الهي تبدل مي يابد. از اين رو به جاي اينکه مانند هيك كثرت اديان را مانند كثرت قومي تلقي كنيم، بايد به تبع نصر و شوان، كثرت اديان را به اقتضاي تفاوتهايي در تجلي كه خداوند متناسب با تفاوتهاي فرهنگي آنها را سامان مي دهد تبيين كنيم، ولي پس از آن بايد فراتر رفته و اين تفاوتها را به منزله جزئي از روند تاريخي كه به واسطه آن خداوند برنامه اش را براي انسان متحقق مي كند بفهميم. سير و سلوك صرفاً سفري براي انسان نيست، زيرا معنويت انسان نيز خط سيري دارد، و اگر بر اساس جاودان خرد اين سير داراي چرخه هايي باشد، يعني الگوهايي تكراري داشته باشد، عروج و تعالي ميسور است. لزومي ندارد كه حركت ما صرف چرخش باشد، شايد خداوند از ما مي خواهد كه در هر تكرار با بصيرت بيشتري به نشانه هاي او توجه كنيم، باشد كه به سوي او بالا رويم.
و) هفت دليل بر بطلان نسبيت فرهنگي دين
اين ادعا كه تجليات الهي از سوي خداوند منحصراً براي ظهور در جوامع خاصي در نظر گرفته شده اند با واقعيات سازگار نيست: