در بارگاه نور - حسین انصاریان - الصفحة ٤١ - حکايتي عجيب اندر مسأله تلبيه
با حالي خوش و حالتي الهي ، اين واقعه را برايم تعريف کرد :
تعدادي زائر ـ حدود سي نفر ـ براي رفتن به حج از طريق عراق و عتبات عاليات ، همراه من شدند . همه در اتوبوس قرار گرفتند تا عازم سفر شوند . در اين ميان ، زن و شوهري که از چهره آنان آثار ايمان ، وقار ، ادب و نور عبوديت مي درخشيد ، توجهم را جلب کرد . يکي از بدرقه کنندگان ، سفارش هر دو را بالحني خاص به من نمود . زيارت عتبات طي شد و به مدينه رفتيم . پس از مدتي آماده رفتن به ميقات شديم . آن مرد و زن در بين مسافران حال ديگري داشتند ، انقلاب حال و اشک چشم به آنان مهلت نمي داد . به مسجد شجره که رسيديم ، جمعيت موج مي زد . همه آماده محرم شدن و تلبيه گفتن بودند . آن مرد بزرگوار از من مهلت غسل خواست ، وسائل غسل را ـ با تمام سختي که داشت ـ برايش فراهم کردم . غسل نمود و دو پارچه سپيد را بر خود بست . او را براي تلبيه در وسط مسجد شجره آماده کردم ، به من گفت : معناي تلبيه چيست ؟ گفتم : يعني اي خداي مهربان ، مرا دعوت کردي و فرمودي بيا ، بنگر که اينک آمدم ! دوبار در شدّت انقلاب حال و ريختن اشک چشم گفت : خدايا ! آمدم ، خدايا ! آمدم و ناگهان نقش