صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١١٣
بود، پیغمبر چقدر خون دل از این مردم همان بلاد خودشان مىخورد، امیرالمؤمنین چقدر شکایت کرده است، قرآن چقدر شکایت کرده است - قرآن از آنها - شکایت از همان مسلمان ها. امیرالمؤمنین از همان مسلمانها و از همین کسانى که در اطرافش بودند شکایت مىکردند، منبر مىرفت آروزى مرگ مىکرد. امیرالمؤمنین وقتى هم که شمشیر را خورد از آن منافق، فزت و رب الکعبه فرمود، براى اینکه راحت شد از این گرفتارى که به دست مردم دارد. مىخواستند یک ارتشى را، یک لشکرى را به آنطورى که سابق بود، براى دفاع از اسلام راه بیندازند، چقدر خون دل مىخوردند، چقدر زحمت مىکشیدند، نمىآمدند. امروز داوطلب شما دارید مىروید، داوطلب طرف شهادت مىروید، طرف مرگ مىروید. امروز شما بسیج و پاسداران و کمیتهها و ارتش و قواى نظامى و انتظامى و عشایر و آنها یک جور دیگرى بودند، حالا یک جور دیگرى شدهاند، همه شما امید اسلام هستند، اسلام به وجود شما افتخار مىکند، بگذار هر چه مىخواهند در خارج بگویند، در خارج بگویند که مردم دیگر برگشتهاند - از -، دیگر مردم رها کردهاند. انتخابات مىشود اولش مىگویند که (همین انتخاب اخیر) اولش در خارج مىگفتند که مردم شرکت نمىکنند، مردم شرکت نکردند. مىترساندند که اگر شرکت کنید چه مىشود. بعد که دیدند شرکت مىکنند، حالا مىگویند دروغ است. هر چه مىشنوند از این چیزها، یکىشان به دیگرى مىگوید دروغ است. اینها مىخواهند تحلیل ما را، ما را از تحلیلمان اغفال کنند. اینطور بود. مىگویند بابا، مردم آنجا در صحنه هستند. مىگویند نخیر، هیچ در صحنه نیستند. دانشگاهها باز مىشود مىگویند مردم نخیر، نمىروند. انتخابات شد، نخیر انتخابات نبود. انتصابات بود، دولت مردم را با زور برد. بابا، مردم در دانشگاه اجتماع مىکنند براى نماز. نخیر، به اینها پول مىدهند. همه را مىگویند دروغ است. براى اینکه مبادا... مىگویند این دروغ است که مىخواهند این تحلیل ما، ما شک در تحلیلمان بکنیم. وضع اینجور شده براى آنها. اگر اینها یک آدمهایى بودند، واقعاً انسان تاسف مىخورد به بعضى اشخاص که مىتوانستند آدم باشند، مىتوانستند مفید باشند، مىتوانستند براى خودشان مفید باشند، مىتوانستند براى کشور مفید باشند، همچو جهالت کردند، نفهمى کردند با همه، اصلاً نشناخته بودند اسلام چه هست، قدرت اسلام را نمىدانستند چیست، هى دم از ملیت زدند و هى دم از چى زدند. اسلام اینها را اینطور از خود بیخود کرده و عاشق کرده است، اینها نشناختند، ملت را نشناختند، ایمان ملت را نشناختند، به خیال خودشان مىخواستند خدمت براى دیگران بکنند که خودشان به نوائى برسند، خودشان هم به همین نرسیدند. آنها گمان مىکردند که بالاخره امریکا مىآید، پس ما یک جاى پائى براى خودمان بگذاریم. بعضىشان هم شاید مبعوث بودند از طرف آنها، لکن امریکائى در کار نیست. تا اینها زندهاند، امریکا تو کار نیست. حالا اگر یک وقت در تاریخ خداى نخواسته یک چیزى بشود، ایران باز فراموش کند این صحنههاى انسانى را، آن مسأله دیگرى است، اما انشاءالله این مسائل هست و به قوت خودش هست و اینها باختند، بدبخت کردند خودشان را. و یک دستههاى دیگر هم هستند دارند بدبخت مىکنند. نکنند اینها دیگر. این جوانها رها کنند این مسائل را، مىبینند که دیگر نمىشود، مىدانند که دیگر این منحرفین نمىتوانند بیایند اینجا