صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٨١
ماندنى است، دیگر بس است رها کنید خوب، اینها نمىدانستند قضیه را و معذور بودند. از این ور خیرخواه بودند، معذور هم بودند، اما حتى براى منافقین. منافقین، خوب بعضىها را بازى داده بودند اینها، خوب، اینهمه جوانان ما را بازى دادند هیچ، بعضى از علماى ما را بازى داده بودند، بعضى از ریش سفیدهاى ما را بازى داده بودند، که به سفارشى نوشته بودند راجع به اینها و من آن آدمى که آمد، با آنکه سفارشى نوشته بودند اینها، گوش کردم حرفهایش را دیدم آدم معوجى است. از زیاد مسلمان بودنش من این را ادراک کردم.
در هر صورت، ما باید این راهى که در آن واقع شدیم ببریمش تا آخر. مأیوس نباید بشویم و شما هم دنبال این نباشید، یعنى خیال این را نکنید که به شما یا به ایرانىها، خارجىها تبریک مىگویند. آنها تا آخر هم با ما سر و کارشان، سر و کار دشمنى است و ما هم باید اعتنایى به این دشمنىها نکنیم. آنها همه چیز دارند، ما خدا داریم. یعنى همه چیز ما داریم، آنها هیچ چیز ندارند و تا حالا هم که خداى تبارک و تعالى به ما لطف فرموده، عنایت فرموده و ما تا حالا هم بحمدالله بدى آنطورى که انقلابات دیگر مىبینند، ندیدیم. اینطور که یک میلیون یک میلیون مىریختند دریا، ما ندادیم اینطور چیزها را و آن هم براى همین بود که مردم در کار بودند، اسلام در کار بود، این مردم یک راز رساندند، من این حدیثى که وارد شده، گاهى وقت به این، همین امثال محمدرضا حمل مىکنم که لایزال یوید هذا الدین بالرجل الفاجر آن رجل فاجر وقتى که کار را رساند به آنجا یکدفعه انقلاب حاصل شد، این تأیید است دیگر، تأیید دین است، عکس العمل است این، آن کارى مىکند که عکس العملش یک همچو مطلبى مىشود و این از اوضح مصادیق بود که این، آن رجل فاجر بود که تأیید کرد رژیم را به این معنا، که با کار بدش و با ظلمش و با ستمش انفجار حاصل کرد و مردم فهمیدند و همه به اینکه این رژیم، رژیمى نیست که بشود به آن دل بست، این رژیمى نیست که بتواند خدمتگزار باشد، او خواهد غارت کند، مىخواهد از بین ببرد، وقتى مردم فهمیدند این معنا را، از اعمال خودشان فهمیدند، انفجار حاصل شد و بحمدالله پیروز شدید در یک مدت کمى و با یک ضایعات کمى و آن چیزى که بردید ارزشش در دنیا زیاد است و آن این است که اسلام را آوردید، اسلام را آوردید در ایران. حالا هر کس، هر چیزى مىخواهد بگوید بگوید، به ما چه ربطى دارد براى ما همه مىگویند، براى شما هم بگویند مثلاً براى من مىگویند که، از این خارجىها یک وقتى نوشته بودند، چه کردند که خودش دیگر کارى از او نمىآید این اطرافىها دارند اداره مىکنند او را، آن اطرافىها را من تا حالا نشناختهام که او هى دارد به من مىگوید عرض مىکنم که یا فلان آدم یا فلان آدم در او تأثیر دارد، حال آنکه اگر مرا آنهائى که شناختهاند مىدانند که من آنى که باید انجام بدهم تحت تأثیر واقع نمىشوم، انجام مىدهم. اگر من بنا بود که تحت تأثیر واقع شده بودم از اول بنا بود نباید اصلا وارد بشوم در کار، با اینکه آنقدر به من خیرخواهى کردند الى ماشاءالله، خوب، من در پاریس هم که بودم خیرخواهى زیاد مىشد که کشته مىشود، چه مىشود، شلوغ مىشود، چه مىشود، پیش هم نمىرود، از اینها، لکن ما دیدیم که خوب، یک تکلیفى است ما ادا مىکنیم، توانستیم که بحمدالله حالا هم توانستیم کار را انجام بدهیم، نتوانستیم