صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٨٨
مخالف بودند منتها جرأت نمىکردند حرف بزنند، بعضى وقتها هم مىکردند جرأت. من یادم است بچه بودم که حکومت خمین یک نفر از خانها را گرفته بود بعد از دو سه شب، سه چهار شب ریختند خانها و حکومت را گرفتند و حبسى خودشان را بیرون آوردند و حکومت را به اسیرى بردند، واحدى از مردم هیچ، همچو نبود که چرا بگویند، خوشحال هم بودند، شاید بعضىشان هم منزل حکومت را آمدند تتمه را غارت کردند. من شاهد قضیه بودم که آن خانهاى که حکومت را از آن بردند، من بچه بودم پشت یک درى ایستاده بودم و نگاه مىکردم به وضع آنها که آنها حمله کرده بودند و حکومت هم مرد قلدرى بود، او هم باز آنوقت ده تیرى داشت او، او هم حمله مىکرد و یک نفر را هم ظاهراً از آنها کشته بود لکن بعد اسیر شد. این وضع حکومت بود در آنجا که شرح طولانى دارد و زمان رضاشاه را هر که یادش باشد مىداند چه قضایا واقع شد و زمان محمدرضا هم که همه یادتان هست. این اسباب این شد که دولت مقابل ملت، ارتش مقابل ملت، همه هم مقابل ملت بودند، یعنى هر چه مىتوانستند این کلانترىها و این ارتش و این ژاندارمرى و اینها هر چه مىتوانستند از مردم اخاذى مىکردند به زور، به ارعاب شاید یادتان باشد، که این را گفتم، نمىدانم، در مطبوعات لابد نبوده، رضاخان یک وقتى که وارد شده بود در ژاندارمرى، دستهایش را در جیبش گذاشته بود، وقتى که وارد شده بود. گفته بود مىترسم از جیبم بدزدند. این ممکن است که اولاً راه نشان دادن به آنها باشد که باید دزدید ولو از من، و ممکن است معرفى آنها باشد به اینکه وضع اینطورى است، همه ملت هم دستشان در جیبشان باید باشد که خود اعلىحضرت ندزدند، مسأله این است.
باید لفظاً و عملاً به مردم حالى کنند که ما خدمتگزاریم
دولت و همه ارگانهاى دولتى که شما آقایان هم در هر استانى در رأس هستید، باید فکر این مسائل را، این تاریخ آخر این زمانها را یک قدرى مطالعه کنید. نه آن تاریخى که براى شاه نوشتند آنها تاریخ نیستند، آنها دروغ هستند، مشاهده کنید و کارهاى اینها را ببینید و ببینید که چرا ملت از اینها جدا بود چرا کارشکنى مىکرد ملت؟ من یادم است این را، شاید خیلى شما یادتان است اینها هم خیلىهایتان یادتان است که وقتى این متفقین از اطراف ریختند به ایران و زمان رضاخان ریختند به ایران و آن مردم آنقدر خوف داشتند از اینها که آیا چه خواهند کرد لکن خوشحال بودند از اینکه رضاخان را بردند، یکى از برکات این هجوم را با اینکه همه اشکالات را مردم در نظرشان این بود که چه خواهد شد و چه خواهند کرد، لکن این معنا مثل اینکه یک هدیهاى بود آسمانى براى اینها رسیده بود که رضاخان رفت و مع الاسف آنوقت اشخاصى که خود ملت یک رأسى که بتواند آنها را جمع بکند، نبود که پسر رضاخان را آنها گذاشتند اینجا و در صورتى که اگر آنوقت در دو سه تا شهر تظاهر مىشد به ضد، نمىگذاشتند او را، لگن هیچ کس حرف نزد تا اینکه آن خوف سابق بود و ریخته نشده بود آن خوف، از این جهت مردم جرأت نمىکردند، کسى هم نبود که آنها را وادار کند به یک همچو مسائلى، شاید اگر مرحوم مدرس در آنوقت بود، آن کار را مىکرد لکن کسى نبود که این کارها را بکند.