صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٩٠
نمىتوانستند عبور کنند نه از دست دزدها، مثل عرض مىکنم که شهربانى نباشد که مردم از ترس آنها نمىتوانستند اظهار بکنند که یک کسى به ما چه کرده است. شاید شما آنوقت در شهربانى نرفته باشید یا رفته باشید شاید هم، در این کلانترىها که مردم کار داشتند عزا مىگرفتند. اگر مىخواستند بروند توى کلانترى، آیا چه خواهدشد؟ یک مظلومى مىخواهد برود آن چیزى که به او شده است آن ظلمى که شده است به اینها بگوید، عزا مىگرفتند چطور ما برویم توى اینجا، این مثل از حبس بدتر بودند اینها، اینها یک چیز عجیبى بود، یک ارعاب عجیبى کرده بودند، بنابراین بود که ایجاد خوف بکنند در مردم، ارعاب کنند مردم را که کسى در ذهنش هم نیاید که مخالفت کند. این بساط بنابراین بوده است، حالا یا تعلیم بالاترها بوده است یا خودشان، شیطنت خودشان. در هر صورت ما براى خاطر حفظ یک کشورى، براى خاطر استقلال یک کشورى که باز یک قدرتهائى نیایند دوباره در کشور ما و بخواهند چه بکنند، باید مردم را نگه دارید. هر کدام در هر جا که هستید مردم را همراه خودتان نگه دارید و مردم را با هم جوش بدهید یعنى صحبتهائى که مىکنید، در مجالسى که مردم دارند، بروید صحبت کنید براى مردم و مردم را آگاه کنید که این بساطى که فرض کنید که بعضى از روشنفکرها خواهند درست بکنند، این بساط، بساطى است که اگر اشتباه کردهاند خوب، اشتباه است یا اگر یک نقشهاى در کار هست که یک همچو کارهایى بشود، نقشهاش را به هم بزنند، مردم با هم باشند. آقا مردم تا حالا در این چند سال آخر که چقدر اینها زحمت کشیدهاند، مردم خیلى خوبند، مردم ما واقعاً خوبند شاید نظیر ملت ایران در هیچ جا نباشد، ماها بدیم، آنها خیلى خوبند. من گاهى در ذهنم این معنا مىآید که اگر چنانچه در آخرت من خودم را مىگویم من جهنم بروم آن کسى که براى من یک کارى کرده، به خیال اینکه من آدم هستم براى من یک کارى کرده است در بهشت باشد، مىگویند بهشت مشرف به جهنم است، مىبینند آنها را، خوب من چه جواب بدهم به او، اینها به من بگویند که ما براى تو مثلاً الله اکبر گفتیم تظاهر کردیم تو جورى بودى که رفتى جهنم و ما براى خاطر تو بهشت رفتیم تو خودت ملعون بودى، رفتى جهنم. این مردم خوبند، این خوبها را نگه دارید، این مردم خوب را با خودتان همراه کنید. وقتى تمام استانها، اشخاصى که در استاندارى هستند، تمام استاندارها بنا را بر این بگذارند که کارهاى خودشان را خوب انجام بدهند، در خدمت مردم باشند، حالى کنند به مردم که حکومت اسلامى، حکومت خدمت است، پیغمبر اکرم خدمتگزار مردم بود با آنکه مقامش آن بود ولى خدمتگزار بود، خدمت مىکرد. آن قصه مالک اشتر را من کراراً گفتهام: عبور مىکرد از یک جائى سردار اول اسلام بود، از یک جایى عبور مىکرد یک کسى نشناخت و یک فحشى داد، یک چیزى گفت، وقتى رد شد آن کسى که آنجا نشسته بود گفت: تو او را شناختى؟ گفت نه. گفت: مالک اشتر بود، دوید مردک، دید رفته مسجد، رفته مسجد نماز مىخواند، رفت عذرخواهى کرد.گفت: من نیامدم مسجد الا اینکه براى تو طلب مغفرت بکنم، این یک کلمه ببینید چه مىکند با قلب آن آدم.