صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٤٧
روابطمان را درست کنیم، ما همه جور حاضریم، چطور. و ما مىدانیم شیطنت است این. البته اگر چنانچه همه احترام به همه بگذارند، همه دنیا با هم باید برادر باشند اما مسأله این نیست مااز این انزوا نمىترسیم، ما استقبال مىکنیم یک همچو انزوائى را که ما را وادار مىکند که خودمان به فکر خودمان بیفتیم. وقتى این انزوا نباشد ما متکل به غیریم، هر چى مىخواهیم دستمان پیش غیر دراز هست. گندم هم مىخواهیم از آنها بگیریم و ارزاقمان را از آنها بگیریم و صنایعمان را آنها برایمان بیایند درست بکنند، همه چیزمان دست آنها باشد. ملت تا اینطور باشد مىتواند خودش داراى یک چیزى باشد، در اقتصاد مستقل باشد، در جنگ مستقل باشد، در اجتماع مستقل باشد وقتى شما منزوى باشید مىتوانید این کارها را بکنید. شماى منزوى مىتوانید که فکر بکنید که باید کشاورزىمان را خودمان اداره کنیم محتاج نشویم به دیگران، براى اینکه منزوى هستیم دیگران نمىدهند به ما. وقتى یک ملتى احساس کرد که ارزاقش را دیگران نمىدهند به او، خودش به فکر مىافتد که براى خودش درست کند. مادامى که در نظرش این است که نه، ما مىآورند برایمان، مىدهند به ما، نمىتواند کار بکند. اینهائى که وقتى در اطرافشان ده تا پانزده تا نوکر هست، مىافتند و تنبل مىشوند و هیچ کار از آنها نمىآید، وقتى مىبریشان حبس، خودش تو حبس کارهاى خودش را مىکند براى اینکه منزوى شده. ملتى که منزوى بشود مىتواند ترقى کند، مترقى مىشود. ملتى که منزوى نیست نمىتواند به ترقى راه خودش را برود. ملت غیر منزوى یعنى ملتى که اتکالش به دیگران هست، خوراکش را از دیگران مىگیرد، اتومبیلش هم از دیگران مىگیرد، برقش هم از دیگران مىگیرد. این ملت تا آخر باید اسیر باشد. تا منزوى نشوید نمىتوانید مستقل بشوید. از انزوا ما چه ترسى داریم، ما آن روزى که منزوى نبودیم همه گرفتارىها را داشتیم، حالائى که منزوى هستیم مستقل هم هستیم. الان هر کسى آقاى خودش هست، هى زیر بار دیگرى نیست. الان مىتواند یک سفارتخانهاى (هر سفارتخانهاىخواهد باشد) مىتواند که به حکومت ما، به دولت ما یک چیز را تحمیل کند؟ پس ما منزوى نیستیم شما خیال مىکنید منزوى هستیم. منزوى به آن معنائى که شما مىخواهید نباشیم، این معنایش این است که ما وابسته باشیم و تا آخر غلام حلقه بگوش باشیم. خدا مىداند آن روزى که من عکس این محمد رضا را دیدم در روز نامههاى اینجا، در مجلهاى بود، چیزى که در آمریکا مقابل یکى از ریاست جمهورىهاى آنها ایستاده بود مثل یک بچهاى و او عینکش را برداشته بود و به روى او نگاه هم نمىکرد، اینطور نگاه مىکرد و اینطورى ایستاده بود، خدا مىداند تلخى این در ذائقه من شاید حالا هم باشد که ما اینطور هستیم که یک نفر آدمى که مىگوید من همه کاره هستم و کشورم را مىخواهم برسانم به کذا و از ژاپن باید جلو بیفتیم و فلان، یک همچو آدم ضعیف زبونى است که مىرود در آمریکا بعد از همه تشریفات که اجازه بدهند و چه بکنند و برود آنجا، مىایستد آنجا پهلوى آن جانسون (ظاهراً بود) ایستاده آنجا و آن مردک تو صورتش نگاه نمىکند، عینکش را برداشته و آنطور نگاه نمىکند و این اینطورى ایستاده. خدا مىداند که این غیر انزوا براى یک ملتى از هر انزوائى بدتر است. بله، او منزوى نبود، آقایان مىخواهند ما هم اینطور بشویم. ما انزوائى را که این آقایان خیال