داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٣
خواست . امام برای او هم یک خوشه انگور برداشت و داد . سائل انگور را گرفت و گفت : " سپاس خداوند عالمیان را که به من روزی رساند " . امام باشنیدن این جمله او را امر به توقف داد ، و سپس هر دو مشت را پر از انگور کرد و به او داد . سائل برای بار دوم خدا را شکر کرد . امام باز هم به او گفت : " بایست و نرو " سپس به یکی از کسانش که آنجا بود رو کرد و فرمود : " چقدر پول همراهت هست ؟ " او جستجو کرد ، در حدود بیست درهم بود ، به امر امام به سائل داد . سائل برای سومین بار زبان به شکر پروردگار گشود و گفت : " سپاس منحصرا برای خداست ، خدایا منعم تویی و شریکی برای تو نیست " . امام بعد از شنیدن این جمله ، جامه خویش را از تن کند و به سائل داد . در اینجا سائل لحن خود را عوض کرد و جملهای تشکر آمیز نسبت به خود امام گفت . امام بعد از آن دیگر چیزی به او نداد و او رفت .