داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٠
پس از چندی که آن حضرت به مدینه برگشت ، عنوان بصری عازم شد چندی هم به همان ترتیبی که شاگرد مالک بوده ، در محضر امام شاگردی کند . ولی امام به منظور اینکه آتش شوق او را تیزتر کند از او پرهیز کرد روزی به او فرمود : " من آدم گرفتاری هستم ، بعلاوه اذکار و اورادی در ساعات شبانه روز دارم ، وقت ما را نگیرد و مزاحم نباش . همان طور که قبلا به مجلس درس مالک میرفتی حالا هم همانجا برو " . این جملهها که صریحا جواب رد بود ، مثل پتکی بر مغز عنوان بصری فرود آمد . از خودش بدش آمد ، با خود گفت اگر در من نوری و استعدادی و قابلیتی میدید مرا از خود نمیراند . از دلتنگی داخل مسجد پیغمبر شد و سلامی داد و بعد با هزاران غم و اندوه به خانه خویش رفت . فردای آن روز از خانه بیرون آمد و یکسره رفت بروضه پیغمبر ، دو رکعت نماز خواند و روی دل به درگاه الهی کرد و گفت :