داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٨
میپرسید و امام جواب میداد . بزنطی از این موقعیت که نصیبش شده بود به خود میبالید ، و از خوشحالی در پوست نمیگنجید . شب گذشت و موقع خواب شد . امام خدمتکار را طلب کرد و فرمود : " همان بستر شخصی مرا که خودم در آن میخوابم بیاور ، برای بزنطی بگستران تا استراحت کند " . این اظهار محبت ، بیش از اندازه در بزنطی مؤثر افتاد . مرغ خیالش به پرواز در آمد . در دل باخود میگفت ، الان در دنیا کسی از من سعادتمندتر و خوشبختر نیست . این منم که امام مرکب شخصی خود را برایم فرستاد ، و با آن مرا به منزل خود آورد . این منم که امام نیمی از شب را تنها با من نشست ، و پاسخ سؤالات مرا داد . بعلاوه همه اینها این منم که چون موقع خوابم رسید ، امام دستور داد که بستر شخصی او را برای من بگسترانند . پس چه کسی در دنیا از من سعادتمندتر و خوشبختتر خواهد بود ؟ بزنطی سرگرم این خیالات خوش بود ، و