داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٨
جانکاهی دوام یافت ، و به قدری شدت کرد که خواب و خوراک از وی سلب شد . زبانش از گفتار باز ماند . دیگر قادر به تدریس و بحث نبود . بیمار شد و در جهاز هاضمهاش اختلال پیدا شد . اطبا معاینه کردند ، بیماری روحی تشخیص دادند . راه چاره از هر طرف بسته شده بود . جز خدا و حقیقت دادرسی نبود . از خدا خواست که او را مدد کند و از این کشمکش برهاند . کار آسانی نبود ، از یک طرف آن حس مرموز به شدت فعالیت میکرد ، و از طرف دیگر چشم پوشیدن از آن همه جلال و عظمت و احترام و محبوبیت دشوار مینمود . تا آنکه یک وقت احساس کرد که تمام جاه و جلالها از نظرش ساقط شد . تصمیم گرفت از جاه و مقام چشم بپوشد . از ترس ممانعت مردم اظهار نکرد و به بهانه سفر مکه از بغداد بیرون رفت ، ولی همینکه مقداری از بغداد دور شد و مشایعت کنندگان همه برگشتند ، راه خود را به سوی شام و بیت المقدس برگرداند ، برای آنکه کسی او را نشناسد و مزاحم سیر درونیش نشود ، در جامه