داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢١
گذشتن سن و نه خاموش شدن استعداد ، هیچکدام نتوانست او را از تصمیمی که گرفته بود باز دارد . با جدیت فراوان مشغول کار شد ، تا اینکه اتفاقی افتاد : آموزگاری که به او فقه شافعی میآموخت ، این مسأله را به او تعلیم کرد : " عقیده استاد این است که پوست سگ با دباغی پاک میشود " . سکاکی این جمله را دهها بار پیش خود تکرار کرد تا در جلسه امتحان خوب از عهده برآید ، ولی همین که خواست درس را پس بدهد ، این طور بیان کرد : " عقیده سگ این است که پوست استاد با دباغی پاک میشود " . خنده حضار بلند شد . بر همه ثابت شد که این مرد بزرگسال که ، پیرانه سر ، هوس درس خواندن کرده به جایی نمیرسد . سکاکی دیگر نتوانست در مدرسه و در شهر بماند ، سر به صحرا گذاشت . جهان پهناور بر او تنگ شده بود . از قضا به دامنه کوهی رسید ، متوجه شد که از بلندیی قطره قطره آب روی صخرهای میچکد ، و در اثر ریزش مداوم ، صخره را سوراخ کرده