داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٠
و گفتگوی با آن شد که ، سکاکی و صنعت و هنرش را یکباره از یاد برد . مشاهده این منظره تحولی عمیق در روح سکاکی به وجود آورد . دانست که از این کار تشویق و تقدیری که میبایست نمیشود ، و آن همه امیدها و آرزوها بیموقع است . ولی روح بلند پرواز سکاکی آن نبود که بتواند آرام بگیرد . حالا چه بکند ؟ فکر کرد همان کاری را بکند که دیگران کردند و از همان راه برود که دیگران رفتند . باید به دنبال درس و کتاب برود و امیدها و آرزوهای گمشده را در آن راه جستجو کند . هر چند برای یک عاقل مرد که دوره جوانی را طی کرده ، با طفلان نورس همدرس شدن و از مقدمات شروع کردن ، کار آسانی نیست ، ولی چارهای نیست ، ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است . از همه بدتر اینکه ، وقتی که شروع به درس خواندن کرد ، در خود هیچگونه ذوق و استعدادی نسبت به این کار ندید . شاید هم اشتغال چندین ساله او به کارهای فنی و صنعتی ذوق علمی و ادبی او را جامد کرده بود ، ولی نه