داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨
راه مشترک ، با صمیمیت ، در ضمن صحبتها و مذاکرات مختلف طی شد . به سر دو راهی رسیدند ، مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت ، و از این طرف که او میرفت آمد . پرسید : " مگر تو نگفتی من میخواهم به کوفه بروم ؟ " . - " چرا " . - " پس چرا از این طرف میآئی ؟ راه کوفه که آن یکی است " . - " میدانم ، میخواهم مقداری تورا مشایعت کنم . پیغمبر ما فرمود " هرگاه دو نفر در یک راه بایکدیگر مصاحبت کنند ، حقی بریکدیگر پیدا میکنند " . اکنون تو حقی بر من پیدا کردی . من به خاطر این حق که به گردن من داری میخواهم چند قدمی تو را مشایعت کنم . و البته بعد به راه خودم خواهم رفت " . - " اوه ، پیغمبر شما که این چنین نفوذ و قدرتی در میان مردم پیدا کرد ، و باین سرعت دینش در جهان رائج شد ، حتما به واسطه همین