داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣١
یکی از دختران آن حضرت ( کوچکترین دخترانش ، فاطمه ، سلام الله علیها ) جلو دوید و سرو موی پدر را شستشو داد . رسول اکرم دید که دختر عزیزش اشک میریزد ، فرمود : " دخترکم ! گریه نکن و غصه نخور ، پدر تو تنها نیست ، خداوند مدافع او است " . بعد از این جریان ، تنها از مکه خارج شد و به عزم دعوت و ارشاد قبیله ثقیف ، به شهر معروف و خوش آب و هوا و پرناز و نعمت " طائف " ، در جنوب مکه ، که ضمنا تفرجگاه ثروتمندان مکه نیز بود ، رهسپار شد . از مردم طائف انتظار زیادی نمیرفت . مردم آن شهر پر ناز و نعمت نیز همان روحیه مکیان را داشتند که در مجاورت کعبه میزیستند ، و از صدقه سر بتها در زندگی مرفهی به سر میبردند . ولی رسول اکرم کسی نبود که به خود یأس و نومیدی راه بدهد ، و درباره مشکلات بیندیشد او برای ربودن دل یک صاحبدل و جذب یک عنصر مستعد ، حاضر بود با بزرگترین دشواریها