داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٣
شهادت دادند ، دیگر جای انکار نبود . کار کوچکی نبود . پای قتل نفس بود . آن هم شخصیت معروف و دانشمندی مثل ابن مقفع . طرفین منازعه هم عبارت بود از فرماندار بصره از یک طرف ، و عموهای خلیفه از طرف دیگر . قهرا مطلب به دربار خلیفه در بغداد کشیده شد . طرفین دعوا و شهود ، و همه مطلعین به حضور منصور رفتند ، دعوا مطرح شد و شهود شهادت دادند . بعد از شهادت شهود ، منصور به عموهای خویش گفت : " برای من مانعی ندارد که سفیان را الان به اتهام قتل ابن مقفع بکشم ، ولی کدامیک از شما دو نفر عهده دار میشود که اگر ابن مقفع زنده بود و بعد از کشتن سفیان از ایندر - اشاره کرد به دری که پشت سرش بود - زنده و سالم وارد شد ، او را به قصاص سفیان بکشم ؟ " عیسی و ، سلیمان در جواب این سؤال حیرتزده درماندند ، و پیش خودگفتند ، مبادا که ابن مقفع زنده باشد ، و سفیان او را زنده و سالم نزد خلیفه فرستاده باشد . ناچار از دعوای