داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٥
عباسی ، کرده بود . وقتی نامه به دست منصور رسید ، سخت متغیر و ناراحت شد . پرسید : " چه کسی این را تنظیم کرده است ؟ " گفته شد : " ابن مقفع " ، منصور نیز همان احساسات را علیه او پیدا کرد که قبلا سفیان بن معاویه فرماندار بصره پیدا کرده بود . منصور محرمانه به سفیان نوشت که ، ابن مقفع را تنبیه کن . سفیان درپی فرصت میگشت ، تا آنکه روزی ابن مقفع برای حاجتی به خانه سفیان رفت ، و غلام و مرکبش را بیرون در گذاشت . وقتی که وارد شد ، سفیان و عدهای از غلامان و دژخیمانش در اتاقی نشسته بودند ، و تنوری هم در آنجا مشتعل بود . همینکه چشم سفیان به ابن مقفع افتاد ، زخم زبانهایی که تا آن روز از او شنیده بود ، در نظرش مجسم و اندرونش از خشم و کینه مانند همان تنوری ، که در جلوش بود ، مشتعل شد . رو کرد به او و گفت : " یادت هست آن روز به من دشنام مادر دادی ؟ حالا وقت انتقام است . معذرتخواهی فایده نبخشید ، و درهمانجا به بدترین صورتی ابن مقفع