داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٦
تحمل نبود . در هر خانهای سخن از محمد " ص " بود ، و هر دو نفر که به هم میرسیدند ، بانگرانی و ناراحتی ، سخنان و رفتار او را و اینکه از گوشه و کنار یکی یکی و یا گروه گروه به پیروان او ملحق میشوند ذکر میکردند . جای معطلی نبود . همه متفق القول شدند که هر طور هست باید این غائله کوتاه شود . تصمیم گرفتند بار دیگر با ابوطالب در این موضوع صحبت کنند ، و این مرتبه جدیتر و مصممتر با او سخن بگویند . رؤسا و اکابر قریش نزد ابوطالب آمدند و گفتند : " ما از تو خواهش کردیم که جلو برادرزادهات را بگیری و نگرفتی ، ما به خاطر پیر مردی و احترام تو قبل از آنکه مطلب را با تو در میان بگذاریم متعرض او نشدیم ، ولی دیگر تحمل نخواهیم کرد که او بر خدایان ما عیب بگیرد و بر عقلهای ما بخندد و به پدران ما نسبت ضلالت و گمراهی بدهد . این دفعه برای اتمام حجت آمدهایم ، اگر جلو برادرزادهات را نگیری ما دیگر بیش از این رعایت احترام و پیرمردی تو را نمیکنیم ، و با تو و او هر دو وارد جنگ