داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٣
نمیشناخت . همان طور که میرفت ، در گوشهای از آسمان ابری دید و چنین مینمود که در آن سمت بارانی آمده است . راه خود را به آن طرف کج کرد . به سنگی برخورد کرد که مقدار کمی آب باران در آن جا جمع شده بود . اندکی از آن چشید و از آشامیدن کامل آن صرف نظر کرد ، زیرا به خاطرش رسید بهتر است این آب را باخود ببرم و به پیغمبر برسانم ، نکند آن حضرت تشنه باشد و آبی نداشته باشد که بیاشامد . آبهارا در مشکی که همراه داشت ریخت و با سایر بارهایی که داشت به دوش کشید ، با جگری سوزان پستیها و بلندیهای زمین را زیر پا میگذاشت . تا از دور چشمش به سیاهی سپاه مسلمین افتاد ، قلبش از خوشحالی طپید و به سرعت خود افزود . از آن طرف نیز یکی از سپاهیان اسلام از دور چشمش به یک سیاهی افتاد که به سوی آنها پیش میآمد . به رسول اکرم عرض کرد : " یا رسولالله مثل اینکه مردی از دور به طرف ما میآید " . رسول اکرم : " چه خوب است ابوذر باشد " .