داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٤
از من خوشنود شوی . هیچ گردشی و تغییری و هیچ نیرویی در جهان نیست مگر از تو و به وسیله تو " . عتبه و شیبه در عین اینکه از شکست رسول خدا خوشحال بودند ، به ملاحظه قرابت و حس خویشاوندی ، " عداس " غلام مسیحی خود را که همراهشان بود دستور دادند تا یک طبق انگور پرکند و ببرد جلو آن مردی که در آن دور در زیر سایه شاخههای انگور نشسته بگذارد ، و زود برگردد . " عداس " انگورها را آورد و گذاشت و گفت : " بخور ! " رسول اکرم دست دراز کرد ، و قبل از آنکه دانه انگور را بدهان بگذارد ، کلمه مبارکه " بسم الله " را بر زبان راند . این کلمه تا آن روز به گوش عداس نخورده بود . اولین مرتبه بود که آن را میشنید . نگاهی عمیق به چهره رسول اکرم انداخت و گفت : " این جمله معمول مردم این منطقه نیست ، این چه جملهای بود ؟ " رسول اکرم : " عداس ! اهل کجایی ؟ و چه