داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٧
میشویم تا یک طرف از پا درآید " . این اولتیماتوم صریح ، ابوطالب را بسی ناراحت کرد . هیچ وقت تا آن روز همچو سخنان درشتی از قریش نشنیده بود . معلوم بود که ابوطالب تاب مقاومت و مبارزه با قریش را ندارد . و اگر بنا شود کار به جای خطرناک بکشد ، خودش و برادرزادهاش و همه فامیل و بستگانش تباه خواهند شد . این بود که کسی نزد رسول اکرم فرستاد و موضوع را با او در میان گذاشت و گفت : " حالا که کار به اینجا کشیده ، سکوت کن که من و تو هر دو در خطر هستیم " . رسول اکرم احساس کرد اولتیماتوم قریش در ابوطالب تأثیر کرده ، در جواب ابوطالب جملهای گفت که همه سخنان قریش را از یاد ابوطالب برد ، فرمود : " عموجان ! همین قدر بگویم که ، اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند ، که دست از دعوت و فعالیت خود بردارم هرگز برنخواهم داشت ، تا خداوند