داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٢
شانهها را بالا میانداخت و میرفت . وقت گذشت و غلام ، نگران و مأیوس ، خود را به عیسی و سلیمان - پسران علی بن عبدالله بن عباس و عموهای خلیفه مقتدر وقت - منصور دوانیقی که ابن مقفع دبیر و کاتب آنها بود ، رساند و ماجرا را نقل کرد . عیسی و سلیمان ، به عبدالله بن مقفع که دبیری دانشمند و نویسندهای توانا و مترجمی چیره دست بود علاقه مند بودند ، و از او حمایت میکردند . ابن مقفع نیز به حمایت آنها پشت گرم بود ، و طبعا مردی متهور و جسور و بد زبان بود . از نیش زدن با زبان درباره دیگران دریغ نمیکرد . حمایت عیسی و سلیمان ، که عموی مقام خلافت بودند ، ابن مقفع را جسورتر و گستاختر کرده بود . عیسی و سلیمان ، عبدالله بن مقفع را از سفیان بن معاویه خواستند . او اساسا منکر موضوع شد و گفت : " ابن مقفع به خانه من نیامده است " ولی چون روز روشن ، همه دیده بودند که ابن مقفع داخل خانه فرماندار شده ، و شهود