داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٨
قبول نکرد . ناچار صاحبخانه به رسول اکرم شکایت کرد و گفت : " این مرد سرزده داخل خانه من میشود ، شما به او بگویید ، بدون اطلاع و سرزده وارد نشود ، تا خانواده من قبلا مطلع باشند و خود را از چشم چرانی او حفظ کنند " . رسول اکرم ، سمره را خواست و به او فرمود : " فلانی از تو شکایت دارد ، میگوید تو بدون اطلاع وارد خانه او میشوی ، و قهرا خانواده او را در حالی میبینی که او دوست ندارد . بعد از این اجازه بگیر ، و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو " سمره تمکین نکرد . فرمود : " پس درخت را بفروش " سمره حاضر نشد . رسول اکرم قیمت را بالا برد باز هم حاضر نشد . بالاتر برد باز هم حاضر نشد . فرمود : " اگر این کار را بکنی ، در بهشت برای تو درختی خواهد بود " . باز هم تسلیم نشد . پاها را به یک کفش کرده بود که نه از درخت خودم صرف نظر میکنم ، و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم . در این وقت رسول اکرم فرمود : " تو مردی