داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٥
تکبیر گفتند ، که گویی از زمین و آسمان و در و دیوار ، این جمله به گوش میرسید ، لحظهای جلو در خانه توقف کرد و این ذکر را با صدای بلند گفت : " « الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر علی ما هدانا ، الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام ، الحمد لله علی ما ابلانا » " . تمام مردم با صدای بلند هماهنگ یکدیگر این جمله را تکرار میکردند ، در حالی که همه به شدت میگریستند ، و اشک میریختند ، و احساساتشان به شدت تهییج شده بود . سران سپاه و افسران که با لباس رسمی آمده براسبها سوار بودند و چکمه به پا داشتند ، خیال میکردند مقام ولایت عهد ، با تشریفات سلطنتی و لباسهای فاخر و سوار بر اسب بیرون خواهد آمد . همین که امام را در آن وضع ساده و پیاده و توجه به خدا دیدند ، آن چنان تحت تأثیر احساسات خود قرار گرفتند که اشک ریزان صدا را به تکبیر بلند کردند ، و با شتاب خود را از مرکبها به زیر افکندند ، و بیدرنگ چکمهها را از پا در آوردند .