داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٠
- " او را حاضر کنید ! " عاصم را احضار کردند و آوردند . علی " ع " به او رو کرد و فرمود : " ای دشمن جان خود ، شیطان عقل تو را ربوده است ، چرا به زن و فرزند خویش رحم نکردی ؟ آیا تو خیال میکنی که خدایی که نعمتهای پاکیزه دنیا را برای تو حلال و روا ساخته ناراضی میشود ، از اینکه تو از آنها بهره ببری ؟ تو در نزد خدا کوچکتر از این هستی " . عاصم : " یا امیرالمؤمنین ، تو خودت هم که مثل من هستی ، تو هم که به خود سختی میدهی و در زندگی بر خود سخت میگیری ، تو هم که جامه نرم نمیپوشی و غذای لذیذ نمیخوری ، بنابراین من همان کار را میکنم که تو میکنی ، و از همان راه میروم که تو میروی " . - " اشتباه میکنی ، من با تو فرق دارم ، من سمتی دارم که تو نداری ، من در لباس پیشوایی و حکومتم ، وظیفه حاکم و پیشوا وظیفه دیگری است . خداوند بر پیشوایان عادل فرض کرده که ضعیفترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگی