داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤١
" خدایا تو که مالک همه دلها هستی از تو میخواهم که دل جعفر بن محمد را با من مهربان کنی ، و مرا مورد عنایت او قرار دهی ، و از علم او به من بهره برسانی ، که راه راست تو را پیدا کنم " . بعد از این نماز و دعا بدون اینکه به جایی برود ، مستقیما به خانه خودش برگشت . ساعت بساعت احساس میکرد که بر علاقه و محبتش نسبت به امام صادق افزوده میشود . به همین جهت از مهجوری خویش بیشتر رنج میبرد . رنج فراوان او را در کنج خانه محبوس کرد . جز برای ادای فریضه نماز از خانه بیرون نمیآمد . چارهای نبود ، از یکطرف امام رسما به او گفته بود دیگر مزاحم من نشو ، و از طرف دیگر میل و عشق درونیش چنان به هیجان آمده بود که جز یک مطلوب و یک محبوب بیشتر برای خود نمییافت . رنج و محنت بالا گرفت . طاقتش طاق شد . دیگر نتوانست بیش از این صبر کند ، کفش و جامه پوشیده به در خانه امام رفت . خادم آمد ، پرسید : " چه کار داری ؟ " .