داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٢
روبرو شود . وارد طائف شد . از مردم طائف همان سخنانی را شنید که قبلا از اهل مکه شنیده بود . یکی گفت : " هیچ کس دیگر در دنیا نبود که خدا تو را مبعوث کرد ؟ ! " دیگری گفت : " من جامه کعبه را دزدیده باشم اگر تو پیغمبر خدا باشی " . سومی گفت : " اصلا من حاضر نیستم یک کلمه با تو هم سخن شوم " و از این قبیل سخنان . نه تنها دعوت آن حضرت را نپذیرفتند . بلکه از ترس اینکه مبادا در گوشه و کنار افرادی پیدا شوند و به سخنان او گوش بدهند ، یکعده بچه و یکعده اراذل و اوباش را تحریک کردند تا آن حضرت را از طائف اخراج کنند . آنها هم با دشنام و سنگ پراکندن او را بدرقه کردند . رسول اکرم در میان سختیها و دشواریها و جراحتهای فراوان از طائف دور شد ، و خود را به باغی در خارج طائف رساند که متعلق به عتبه و شیبه - دو نفر از ثروتمندان قریش بود - ، و اتفاقا خودشان هم در آنجا بودند . آن دو نفر از دور شاهد و ناظر احوال بودند و در دل خود از