داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٢
و راه افتاد . بر تعجب امام افزوده شد . تعجب امام آن وقت به منتهی درجه رسید که دید آن مرد رفت به سراغ یک نفر مریض ، و نانها و انارها را به او داد و راه افتاد ، در این وقت امام خود را به آن مرد رساند و اظهار داشت : " من امروز کار عجیبی از تو دیدم " تمام جریان را برایش بازگو کرد و از او توضیح خواست . او نگاهی به قیافه امام کرد و گفت : " خیال میکنم تو جعفر بن محمدی ؟ " " بلی درست حدس زدی ، من جعفر بن محمدم " . " البته تو فرزند رسول خدایی و دارای شرافت نسب میباشی ، اما افسوس که این اندازه جاهل و نادانی " . " چه جهالتی از من دیدی ؟ " " همین پرسشی که میکنی از منتهای جهالت است ، معلوم میشود که یک حساب ساده را در کار دین نمیتوانی درک کنی ، مگر نمیدانی که خداوند در قرآن فرموده : " « من جاء بالحسنة فله عشر امثالها »" هر کار نیکی ده برابر پاداش